تبلیغات اینترنتیclose
يک پنجره در شهر شما باز نبود( آسآسمان)
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


يک پنجره در شهر شما باز نبود
در بال کسي جرات پرواز نبود

هي ساز زدي با همه اش رقصيدم
در عشق فقط چشم تورا مي ديدم

از بس که به تو شوق رسيدن کم شد
يکباره تمام هستيم ماتم شد

تا درد شدي عشق، مرا گم کرده
آن چشم تو عاشقانه ها را کرده!

هي شعر نوشتم به تقديم کنم
تا فاصله ات را به تو تفهيم کنم

تو مرگ شدي پري تنهايي من
يک جمله شدي براي ويراني تن

من مرد فرو رفتهء در انکارم
من بازدم مور در اين طوفانم

اثبات نکردم که تورا خواهم خواست
انکار نکردي که کسي هم اينجاست

يک جملهء پر درد شدي در شعرم
يک قافيه سرد شدي در شعرم

هر بار تورا دوس..ت ندارم اين بار!
يک برگه ديگر تو برايم بردار...

!

من در پي آهنگ دلت مي کشتم
تو حول ولا قوت الا مشتم

چرخيد زمين دور سرم تا رفتي
من کم شدم از داشتنت با سختي

يک کور گدا در همه جا خواهم شد
گفتي که بميرم،... بخدا اين هم شد

تا مرد فرو رفته در اندوه شدم
تو کوه شدي من همه جا کاه شدم

تو درد شدي در جدايي شيرين
فرهاد شدم تيشه زدم بر آيين

وقتي تو نداني که مني در کار است
دنباله اين شعر تمامش بن بست...

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 75