تبلیغات اینترنتیclose
روح بيمار من و دست تو بر دست تبر( آسآسمان) ...
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


روح بيمار من و دست تو بر دست تبر
هي به من فحش نده کلاغ بي خط و خبر

آخرين کوه کن وادي فرهاد منم
تيشه بر دست دلم هست که من کوه کنم

جام شيرين شوکران بود لبش مردادي
سينه اش سرد و مه آلود دلش خردادي

ماده گرگ گله عشق مرا خواهد کشت
او فرو کرده همه خنجر خود را از پشت

مرد ناچيز دلم خورد شداز تنهايي
آسمان بود و دلش منشاء بي پروايي

تک درخت باغ بي آبي تنهايي بود
تل خاري که به آتش شده قدش نابود

مرد از جمله بودن همه را مي فهميد
مرد خود بود ولي بي دل خود بي ترديد

مرد هم قافيه درد بنا بر عادت
مرد مردانه بميرد يا کدامين حالت؟

مرد خود ريشه دوانده در تن تنهايي
مرد خودسوخته در هرزگي و هرجايي

مرد بي قيد دلم ديگر از اينجا گم شد
مانده ام بي کفن و گور، زمستان خم شد

نه بهاري پشت او آمدنش معلوم است
نه هوايي دارد اين برگه بي آس به دست

ديگر از حوصله ام کاروتقلايي نيست
مرد ميدان زمستان دلم آخر کيست؟


...
آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 138