تبلیغات اینترنتیclose
ناگوار است وقتي پيراهني که براي يعقوب ( آسآسمان)
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


ناگوار است
وقتي پيراهني که براي يعقوب آورده اند
پيراهن يوسف نيست!
خيابان هاي بي طرفه
چرت ماه را با تصادف هاي خونين پاره مي کنند
در مدي که رخ مي دهد
در گيج خوابي ماه
از خواب ته چاه بيدار مي شوم

پيراهنم را نبرده اند
موج به موج
صخره هاي خسته از نبردي خيالي
شسته مي شوند
چشم هايم
که در حقارت کودکي نامم شکسته اند
تکه هاي ديدارمان را مي بوسند
بر چشم مي گيرند
پاره پاره درد
از تبار خون گرفته هم آغوشي آينده اي مبهم
کاري از پيش نمي برند
درد عصاي موسي
با
کبودي هاي خندان در تنم پيداست
معجزه اي نارس بودم
هرچه خدا خواست...؟!

نه !!
اگر مي خواست
در طلوع خورشيد.....
يا چه فرقي مي کند
حتي روشن کردن يک لامپ!

شايد
جرقه اي
چيزي
باعث ترکيدن بغض تا خرتناق چسبيده ام مي شد
غروب ها بجاي ماه
که نيمي را بنامت کرده ام
شکل اشکي در آسمان رصد مي شد
وقتي در داستان آغوشت
قهرمان قصه را سر مي برند...

 

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -5 , | بازديد : 53