تبلیغات اینترنتیclose
هر روز خالي از من ( آسآسمان)
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


هر روز خالي از من
به شهر مي زني
شعر مي شوي
به خانه مي آيي
مرا از تنت در مي آوري گوشه اي مي اندازي!
دوباره مادرت
اتاق را وارسي مي کند
هر جا تکه اي باشد
مي برد تا آسوده بخوابي

کرنال سکسکه هاي کارتالوچي"
گمانه زني هاي پدرو خيمنز"
در استجابت خوابت تاثيري ندارد
وقتي هنوز دست هاي بريده ام لاي لوازم آرايشت باشد!

هنوز هم جايمان بر تن بام محفوظ است
از شعر مي گفتم
حواست نبود
کسي شب را نمي فهمد!
وقتي گلوي چشم هايم را بريده اي...!

انگشت هايم
آنقدر گود افتاده اند
که روز هاست در جيب هايم مخفي مي شوند
نکند کسي از بوي موهايت چيزي بفهمد!

کودکان آغوشت
هنوز اشک هايم را مي مکند
و دو گلاس توامان
مستي لب هايت را کنار مي آمدند

به گٍل نشسته ام
درياي بودنت خشکيده
اسکلت نوزاد هم آغوشيمان
گوشه اي از اتاقت مخفي شده
از ترس يک روزه صدايش کردن!

بيا به خاطر مهتاب
دوباره تمام شب را پشت ترافيک بمان
و خستگي آغوشت را به روي دوشم بياويز
تا درخت بيد غريبه اي را
به آشناييت مفتخر کنم!!

راستي مکزيک
هنوز آمريکاي جنوبي است؟!!
احتمالابليط يک سره به دستش نرسيده!!
اداره پست احمق!

 

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -5 , | بازديد : 66