تبلیغات اینترنتیclose
تا راز چشمت را براي آسمان گفتم(آسآسمان)
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

تا راز چشمت را براي آسمان گفتم
او درد مي باريدو من هم داستان گفتم

گفتم که چشمانت شبيه ماه خونين است
گفتم تورا ،شد آسمان يک کوچهء بن بست

با چشم هايت مي شود يک شهر ويران کرد
يا عشق را سرمنشا خون دليران کرد

هرکوچه را با چشم تو آذين خواهم بست
شايد تمام کهکشان با چشمکت شد مست

يا ايهل مزمل چشمت تماشاايست
شايع شده درياتر از چشم تو دريا نيست

گفتم ، تمام آسمان يک ريز باران شد
اوهم شريک عشق همدرد خيابان شد

من مرگ را با دست خود تقديم خواهم کرد
وقتي شدم در چشم تو صادق سگ ولگرد

کفاره دارد چشم تو شايد نمي داني
صد مرگ دارد چشم تو با زجر طولاني

هر قصه رابا چشم تو بايد که رسوا کرد
وقتي نفهميدي که چشمت آسمان را ...!

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -4, | بازديد : 44