تبلیغات اینترنتیclose
شبيه زوزه گرگي ( آسآسمان)
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ جمعه 16 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


شبيه زوزه گرگي
که دور از گله اش مانده
به آتش ميکشم شب را
چرا قلب مرا رانده

دل گرگينه خوي من
به دنبال دريدن نيست
به فکرقتلعام تو
ويا فکرپريدن نيست

ولي نفرين به عشقي که...
شبيه سرنوشتي که...
شرارت هاي زشتي که...
از اندوه سرشتي که...

مرااينگونه بازي داد
وميگردم به دنبالت
شدم اکنون هيولايي
که ميبندم پرو بالت

به دندان ميدرم چون گرگ
اگر نام تورا ميبرد
ولي ديدم تورا با او
همين جا اين هيولا مرد

دلم از تو ورم کرده
نگاهم گيج و غمگين است
نگاهت را نگير از من
نگاه شهر سنگين است

کمي گرگم کمي آدم
نمي آيم به کار تو
شبي هستي شکار من
شبي هستم شکار تو

شدم اهريمني وحشي
حسادت دررگم پر شد
شدم کابوس اجباري
خيانت بر تنم گر شد

بدان از خودکشي سيرم
به پايت مسخ زنجيرم
طناب دار من هستي
که آخر در تو ميميرم

اگر خونت نميريزم
در اين شعر غم انگيزم
دليلش تازه پيدا شد
من از عشق تو لبريزم

دليلش هرچه باشد تو
از اين ديوانه ميترسي
نترس اينجه هيولا نيست
تو از پروانه ميترسي؟

برو اما نميدانم
که رفتن آخرين راه است
بدان گرگ درون من
هميشه با تو همراه است


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -4, | بازديد : 178