تبلیغات اینترنتیclose
در حال دردو سرفه و کپسول اکسيژن ( آسآسمان) ...
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


در حال دردو سرفه و کپسول اکسيژن
اين آخرين فرهاد تو در آخرين ورژن

دردو توو حسرت به روي تخت ودلتنگي
افتاده او در پاي عشقت،با که مي جنگي؟!

افتاده ام افتاده ام افتاده ام از خود
گفتي برو گم شو نديدي آخرش اين شد؟!

مردي فرو رفته در اندوه دل و حسرت
در قرص هاي پشت هم در آتش و نفرت

افتاده پشت او خودش افتاده از حالا
افتاده از چشم سگت افتاده از بالا

تو آخرين فرهاد را بي تيشه خواهي کشت
فرهاد را کي ديده اند با خنجري در پشت؟!

شيرين تلخي هاي من ،اسطوره ،اهريمن
نقاشهء آدم کش تنها دليل من

انکار خواهي شد مرا اثبات خواهي شد
در آسمان نام من بر روي بوم خود

ابليس هم رنگ لبانت حقه ها دارد
گفتم چرا از آسمان هي سنگ مي بارد!

صد بار گفتم آسمان تو پوچ فهميدي
با صد پرنده آسمان را هم نمي ديدي

انکار بودن را تو با پروانه رقصيدي
آتش شدم از بس مرا خاموش مي ديدي

آتش شدم اي تو خداي بال تنهايي
اسفنديم در برف،با صد سال تنهايي

از بس نگاهت کرده ام خود را نمي بينم
کشتي خدايم را درونم در دل دينم

در حال درد و سرفه و کپسول دلتنگي!
تجويز دکتر بود دو ساعت بعد هر منگي

منگم درون سينه ام چشم تو مي سوزد
لب هاي شعرم را کسي بر هم نمي دوزد؟

بر روي تختم انقلابي تازه مي بينم
از شاخه هاي نفرتت هي سيب مي چينم

حواي بي دينم خداي سبک تنهايي
نقاشي عصيانگر هر ايسم دنيايي

رنگ و لعاب صورتت از بس تماشاايست
هي با خودم مي گويمت اين قسمت من نيست

سگ شد دلم هي پاچه شعر تورا مي خواست
مي خواست او مي خواست او ،اما کسي آنجاست؟!

يک آبله يک تاول ناجور بي معني
اين درد هاي بي زبان در شعر تو يعني

آدم بميرد سيب هايش را کسي برده
با ديدنت از دست دنيا هم کتک خورده

بر روي تخت بي زبان شعرم پر از سرفه
دالان به دالان در اتاقم يک جهان غرفه

فصل فروش تن فروش نا جوانمردي
هي با خودت اصرار داري با خودم سردي

من مي فروشم سرفه هايم را ،کسي مي خواست؟!
يک جعبه نارنجي مشکوک هم اينجاست!

سوغاتي سگ سرفه هاي مرد دلتنگي
در يک پياده رو کجايي اي بت سنگي؟

معبد به معبد مي فروشم رد پايت را
هر جا نشستم مي نويسم اين حکايت را

مردي شبيه من شبيه ناله دريا
از بي کسي ها مي پلاست در درونش يا

مثل کلاه خيس يک سرباز در طوفان
اينجا مقفا شد تمام ماجرا با جان

جان کندن هر شاعري مصداق يک بمب است
در روبه روي دشمني در کوچه اي بن بست

با ضامنش بازي نکن او بمب خودکار است
از مرگ مي ترسد ولي خود چوبه دار است

بر تخت جان کندن براي سرفه و سيگار
مي سوزد از نا مهرباني در خودش صد بار

اما به رويش اضطراب و شيشه و يک سنگ
بايد بکوبد طبل دل را او براي جنگ

جنگ ميان دل خوشي ها و بد اقبالي
جنگ ميان شعر هايي که تو خوشحالي...

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -3, | بازديد : 74