تبلیغات اینترنتیclose
مي گويمت مي گويمت دست از سرم بردار ( آسآسمان)
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

تقديم به عباس رضواني عزيز که از محبتش خجالت ميکشم

**


مي گويمت مي گويمت دست از سرم بردار
از قلب من بيرون بکش اين سوزن پرگار

زخمي شدم بس کن تو آخر ميکشي من را
از رو تو بردي حيله هاو فتنه زن را

از شب درونم آب و سرکه باز ميجوشد
بالا نياوردم ولي اين شعر ميکوشد

چشمت درون کاسه چشمم چرا مانده؟
از من فراري شد خودم از من تورا رانده

خير سرم شاعر شدم شاعر براي تو
از عشقمان گفتم گلم از ماجراي تو

بانو حلالم کن ،خودم ولله بي تقصير
با واژه هاي شعر من هستي تو هم درگير

اما زمين يکباره با لرزه مرا بر زد
شد اين منه شاعر شده ،شاعر شدم ايزد

خاشاک شعرم ترشد ه از اشک ها از خون
خون دلم سيلي شده مثل دل کارون

استاد ،گفتي اي پسر اين بچه بازي نيست
بس کن نيا دنبال من اين شعر کافي نيست

گفتي ولي با سفسطه بر شعر خنديدم
گفتي ،نفهميدم نفهميدم نفهميدم

حالا غرورم لکه اي منفور بر رويش
جغرافياي صورتم غمگين هر سويش

يا ايهل ادراک اين شعر جنون آميز
يا واژه هاي گم شده يا شعرخون آميز

قلب مرا پامال هر واژه لغت کرديد
جا مانده ام در اين سياهي در دل ترديد

 

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -1, | بازديد : 73