تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( آسآسمان)
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


هميشه شاکيم از دست آسمان و زمين
پرم،پر از اندوه عاشقانه همين...

 

**


ميگن پاييز ،برگاتو ميريزه تو دل دنيا
عجيبه روبه راه هستي عجيبه اين همه رويا

زميني باشي و سر سبز؟گمون اشتباه کردي!
خدا ميدونه هزيوني نميفهمي چقد سردي

عميقا حس نکردي تا عميقا روبه رات باشم
تو مغروري نمي دوني چقد دنبال اي کاشم

چقد بيزارم از دوريت چقد تو اشتباه بودم
ميخواسم مال من باشي تو اين يک جمله نابودم

درسته آسمون يعني همين حال پريشونم
همين ابراي سرگردون همين حس پشيمونم

ولي تا اشک تو چشمامم واست يک ريز مي بارم
نترس عشقم با تو نيستم يه دنيا عشق واست دارم

همش گنگم همش گيجم توي حرفام پراز سرفس
ميدونم آخرش مرگه ميدونم بيکسم بي کس

همه شعرامو سوزوندم همون دفترکه مي گفتم
نخوني راحتي عشقم ولي اي کاش نمي گفتم

توي فصلت قدم خوردم توروزاي بد مرداد
تو پاييزي آره عشقم ميخوام پاييز بشم اي داد

درخت توي شعرامو کنارت با تبر کشتم
همش ديوار و ديواره يه حس خسته توي مشتم

تو ميري روبه روت اما ديگه ردي نميبيني
ميدونم ديگه جا موندم ديگه پيشم نمي شيني

ميدونم اين کلاف کور به دور گردنم بستس
ميگي واکن نميتونم ميدوني بي کسم بي کس

تو شعرامو نميفهمي همش ميگي چقد خوبه
آره خوبه که ميخوني يکي رو شعر ميکوبه

ميگه بس کن نميتوني ديگه اون قسمت من نيست
برو آسا برو گم شو ديگه عطرش تو پيرهن نيست

چيه؟سرده؟مريض ميشم؟ نميدوني که ديوونم


ديوونه ها مريض نميشن.

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -3, | بازديد : 38

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


در حال دردو سرفه و کپسول اکسيژن
اين آخرين فرهاد تو در آخرين ورژن

دردو توو حسرت به روي تخت ودلتنگي
افتاده او در پاي عشقت،با که مي جنگي؟!

افتاده ام افتاده ام افتاده ام از خود
گفتي برو گم شو نديدي آخرش اين شد؟!

مردي فرو رفته در اندوه دل و حسرت
در قرص هاي پشت هم در آتش و نفرت

افتاده پشت او خودش افتاده از حالا
افتاده از چشم سگت افتاده از بالا

تو آخرين فرهاد را بي تيشه خواهي کشت
فرهاد را کي ديده اند با خنجري در پشت؟!

شيرين تلخي هاي من ،اسطوره ،اهريمن
نقاشهء آدم کش تنها دليل من

انکار خواهي شد مرا اثبات خواهي شد
در آسمان نام من بر روي بوم خود

ابليس هم رنگ لبانت حقه ها دارد
گفتم چرا از آسمان هي سنگ مي بارد!

صد بار گفتم آسمان تو پوچ فهميدي
با صد پرنده آسمان را هم نمي ديدي

انکار بودن را تو با پروانه رقصيدي
آتش شدم از بس مرا خاموش مي ديدي

آتش شدم اي تو خداي بال تنهايي
اسفنديم در برف،با صد سال تنهايي

از بس نگاهت کرده ام خود را نمي بينم
کشتي خدايم را درونم در دل دينم

در حال درد و سرفه و کپسول دلتنگي!
تجويز دکتر بود دو ساعت بعد هر منگي

منگم درون سينه ام چشم تو مي سوزد
لب هاي شعرم را کسي بر هم نمي دوزد؟

بر روي تختم انقلابي تازه مي بينم
از شاخه هاي نفرتت هي سيب مي چينم

حواي بي دينم خداي سبک تنهايي
نقاشي عصيانگر هر ايسم دنيايي

رنگ و لعاب صورتت از بس تماشاايست
هي با خودم مي گويمت اين قسمت من نيست

سگ شد دلم هي پاچه شعر تورا مي خواست
مي خواست او مي خواست او ،اما کسي آنجاست؟!

يک آبله يک تاول ناجور بي معني
اين درد هاي بي زبان در شعر تو يعني

آدم بميرد سيب هايش را کسي برده
با ديدنت از دست دنيا هم کتک خورده

بر روي تخت بي زبان شعرم پر از سرفه
دالان به دالان در اتاقم يک جهان غرفه

فصل فروش تن فروش نا جوانمردي
هي با خودت اصرار داري با خودم سردي

من مي فروشم سرفه هايم را ،کسي مي خواست؟!
يک جعبه نارنجي مشکوک هم اينجاست!

سوغاتي سگ سرفه هاي مرد دلتنگي
در يک پياده رو کجايي اي بت سنگي؟

معبد به معبد مي فروشم رد پايت را
هر جا نشستم مي نويسم اين حکايت را

مردي شبيه من شبيه ناله دريا
از بي کسي ها مي پلاست در درونش يا

مثل کلاه خيس يک سرباز در طوفان
اينجا مقفا شد تمام ماجرا با جان

جان کندن هر شاعري مصداق يک بمب است
در روبه روي دشمني در کوچه اي بن بست

با ضامنش بازي نکن او بمب خودکار است
از مرگ مي ترسد ولي خود چوبه دار است

بر تخت جان کندن براي سرفه و سيگار
مي سوزد از نا مهرباني در خودش صد بار

اما به رويش اضطراب و شيشه و يک سنگ
بايد بکوبد طبل دل را او براي جنگ

جنگ ميان دل خوشي ها و بد اقبالي
جنگ ميان شعر هايي که تو خوشحالي...

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -3, | بازديد : 73

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

اينجوري ميشه وقتي دلتنگي

 و دلهره با هم رفيق ميشن...

 

**


صداي ناله از ديوار
ومردي پشت هم سيگار
زمستان هم تلافي کرد
براي آخرين ديدار

نفس تند است يعني که
کسي در آرزوي مرگ
بهارش اوج پاييز است
نشانش زردي هر برگ

چه فرقي مي کند وقتي
پر از اصرار پاييزي؟
پراز اميد پا خورده
چه پاييز غم انگيزي

زمستان در کف يک دست
صليبي بر تن آن دست
و عمري در سراشيبي
تمام آسمان بن بست

درونم برگ ريزان است
مني در من فروخورده
تبرزن هاي آماده
درختي در تنم مرده

درختي در تب باران
درختي بيد وارانه
درختي ريشه پيچانده
به دور حزن اين خانه

کسي در راه برگشتن
مني در دلهره مانده
خداي ذلت و خواري
برايم فاتحه خوانده

تنيده پيچکي مغموم
به دور اوج دلتنگي
کجايي مادر پاييز؟
کجايي اي بت سنگي؟

که معبد بي تو ويرانه
فرو پاشيده از ناله
که خشکيد از نبود تو
هزاران غنچه لاله

عزيز برگ ريزانم
زمستان سفالينم
کمي از فاصله کم کن
برس بر آه و بالينم

اگر چه آسمان هستم
همان آبي سر در گم
نمي خواهم ببارم بر
دل ناکوک اين مردم

تورا جز تن نمي بينند
براي لذتي واهي
بيا برگرد ماه من
بيا تا کي تو در راهي؟

اگر مغموم و دل مرده ام
اگر اسفندي سردم
تورا با عشق مي خواهم
نگو اينبار برگردم

کلافي کورو سر در گم
درونم رخنه ها کرده
زمستان در تنم مرده
مني در برف پا خورده

صدايم را نمي خواهي
براي ساعت کوکي؟
نميدانم کجا هستي
نميفهمم که متروکي

کسي در حد حسم نيست
اگر تا آخرش هستم
گمانم بوسه ات مي بود
که همچون عاشقي مستم

در اين پژواک دلتنگي
صدايم را نمي فهمي؟
جدايي از تباهي ها
چرا دوري ؟تو بي رحمي ...

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -3, | بازديد : 161

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

وقتي صدايت نيست
خدا هم حوصله اش سر مي رود

خانه را تا مي زند
مي گذارد جيب عقبش

دستم را مي گيرد
و از اندوه دلتنگيت بلندم مي کندو مي گويد:

پاشو پسر بريم يه چرخي بزنيم!
مي فهمم حالتو...

 

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -3, | بازديد : 80

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 تقديم به همه دوستان عزيزم

**

اينک منم
ويران شده در منجلابي که
عکس دلم
که حک شده در هر سرابي که

عکسي پر از ابهام نا خرسندي از دريا
با گم شدن هاي مداوم در درونم
يا

احساس آزردن
خيانت يا پلاسيدن
در موج هاي پر لجن
پروانه را ديدن

تا شاعري در ماجراي خودزني باشم
تا مرده اي محکوم بر عشق
زني باشم

با استرس هاي غريبي
عشق مي ورزم
با تعنه هاي نا نجيبي
عشق مي ورزم

من شاعرم
افسانه ها را خوب ميفهمم
يا غصه پروانه ها را
خوب ميفهمم

ابعاد قلبم را درون شهر جان دادم
گهواره هاي بي کسي ها
را تکان دادم

هرلحظه در اثبات رويا کوه کاهي شد
اين درد هاي بي کسي
درد فکاهي شد

هر عابري درد درختان را نمي فهمد
با شاخه شاخه اين زمستان را نمي فهمد

يک ريز در سرما به خود فوحش پدر دادن
تقصير سرما را به لولا هاي در دادن

بايد غلام حلقه بر گوش زمان باشم
شيرازه و طلق تمام داستان باشم

آوارگان گم شده در دقت دوم*
با شاعران شوخي نبايد کرد اي مردم*

شاعر براي غصه يک برگ
ميميرد
شاعر براي يک نفس در مرگ
ميميرد

شاعر چليپاي خودش را خود علم کرده
خون خودش را جوهر جان قلم کرده

جرم منو امثال من خود سوزي و درد است
اين گم شده در شعر هم در حال پيگرد است*

با هر سپاس بيکران خود را عوض کرديم
هي درد پشت درد ها ما شاعران
درديم

غم کودتاي خسته اي را در دلم رو کرد
نفرين و احساس مرا او باز هم رو کرد

من با درختان ريشه ها را خوب ميفهمم
حتي لجن ها را درون جوب ميفهمم

اما نمي فهمم خداي من کجا گم شد
با چشمکي او هم اسير مکر مردم شد؟

بايد خدايم را بجويم
خسته خواهد شد
با مکر اين مردم زبانش
بسته خواهد شد

من با خداي خود هميشه گفتگو دارم
از رنج هايش من هميشه پرسو جو دارم

اين سفره هاي خون زده اصلا مناسب نيست
برگرد پيش من خدا
اين شهر کاسب نيست

من لااقل اشکي براي تشنگي دارم
با تو هميشه من اميد زندگي دارم

اين قصه کوتاه رنج شاعري دور است
با رنج مجبور است
او
با رنج مجبور است

 

آسآسمان

 

**


..هيچ وقت درد نوشتن اين کار رو فراموش نمي کنم .
نقاطي که با ستاره مشخص شده تاثير گرفته از يکي از کارهاي عليرضا آذر عزيز و کتاب هديه عقاب کارلوس کاستاندا نويسنده آمريکايي بود با احترام به هر دو.

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -3, | بازديد : 42

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

از حال دلم خبر نمي گيري تو
از جام لبت که مي نمي ريزي تو

چوبم که به آتش لبت مي ريزم

با
شعله
من بدان
نمي ميري
تو...

 

 

 آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -3, | بازديد : 40

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


چشم هايت را ببند
تا


از چشمت نيوفتم

 

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -3, | بازديد : 76

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

چه بود در نفس تو
چه بود حس نگاهت؟

چه بود فاصله بعد
از شروع وقت پگاهت؟

که مرد با خودش افتاد
که مرد با تو درافتاد

که کوچ کرده تمامش
دلش پشت سر افتاد
...

آسآسمان

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -3, | بازديد : 203

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

چرا وقتي که مي خندي
خدا باهات مي خنده؟
تموم کهکشونا رو
برات آذين مي بنده

چرا چشماتو مي بندي
زمين انگار وا ميره؟
تموم خاک و در يا ها
همش از دستمون ميره

چقد دنيات آرومه
چقد حرفات شيرينه
ميدونم تو خدا نيستي
ولي تو شعر مي شينه

گمونم تو سرم رفتي
دلت مي خواد برگردي؟
يه چيزي اون وسط گيره
بريم تا صبح ولگردي؟

بريم از آسمون رد شيم
لب ماه و بخندونيم
بريم تا اوج هر راهي
سياهي رو برنجونيم

چشامون از خدا پر شه
بزاره تو بهشت باشيم
بگيره جشن خوبي رو
دوباره تو دلش جا شيم

خدا مي فهمه خوبيتو
خدا مي دونه آرومي
صداتو خوب ميفهمه
اونم ميدونه خانومي

هميشه آرزوم بودي
تو دستاي دل خستم
با تو بدجور آرومم
ميدوني با تو همدستم؟

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 64

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


دلم درگير حس غريبي ست!

گمان مي کنم ...

سايه چشم هايت را عوض کرده اي!!!

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 77

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

تو دلخوشي هاي دلم را با خودت بردي
از عشق مي گفتي ولي اي کاش مي مردي

وصف تو از ناداني عشق عجيبم بود
يا پاکيت از حرمت دست نجيبم بود

خود را از انبوه حقايق دور مي ديدي
از دست هاي خشک من هي سيب مي چيدي

آنقدر رقصيدي که از من گٍل در آوردي
با روزه داري ها دمار از دل درآوردي

با خشت هاي خسته از من خانه مي سازي
با اين شرايط عاقبت يک روز مي بازي

طعم لبت تلخ است؟يا از من گريزاني؟
مي سوزم ازنا مهرباني،هيچ مي داني؟

هي با دروغ و حيله از خود کوه مي سازي !
آتشفشان غصه و اندوه مي سازي !

خوش باورم اما بدان از سادگي ها نيست
از درد هاي کهنه وابستگي ها نيست

من عشق را با يک بغل اندوه فهميدم
من کاه را در دست تو يک کوه مي ديدم

خوش باوري هاي دلم از عشق مفرط بود
با دست هاي خسته اي در عشق تو نابود

ابليسه خوش نقش من بانوي پاييزي
احساس را گم مي کني با خون و خون ريزي

احساس را گم مي کني او کودکي گيج است
گم مي شود در کوچه هاي سر به سر بن بست

احساس را گم مي کني با بغض ها با شک
با آسماني دلهره با حسرتي منفک

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 91

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


(وقتي که عاشق مي شود يک مرد)

**

هميشه خاطره اي هست
شبيه پچ پچ دوري
به گل دوباره نشستم
شبيه قصه کوري

سراب خاطره اي دور
شيوع بغض عجيبي
گلوي ساکت و غمگين
بروز حس غريبي

بگير ضامن من را
بکش که تشنه مرگم
شبيه غصه پاييز
شبيه اوج تگرگم

ببين زوزه که در را
شبيه زوزه گرگ است
شبيه ناله پاييز
شبيه داغ بزرگ است

چه بود در نفس تو ؟
چه بود حس نگاهت؟
چه بود فاصله بعد از
شروع وقت پگاهت؟

که مرد با خودش افتاد
که مرد با تو درافتاد
که کوچ کرده تمامش
دلش به پشت سر افتاد

درون ِ شعله عشق و
برون ِ وسوسه اي سرد
به سوگ وغصه نشسته
نگاه مبهم يک مرد

پري عشق و اميدي
جنون بعد تو آخر
شبيه ماه تو در من
تمام سال من آذر

خداي شعر مني تو
زني خلاصه يک زن
که کوچ کرده نگاهم
که کوچ کرده ازاين تن

دريده ظهر تن تو
لباس از تن خورشيد
وبغض کرده گلويم
که ماه بغض مراديد

جنون گرفته به دستش
تفنگ سر پر پيري
براي ناله آخر
براي اوج اسيري

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 109