تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( آسآسمان)
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


تا شهر قدم خورد تنم جاي تو بود
يک قايق محکوم به درياي تو بود

گرداب نکن دعاي قايق هستي
اميد فقط بوسه به لب هاي تو بود


آسآسمان

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 157

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


بي تو باز قدم زدم شب رو
کوچمون دوباره غمگين بود
دل بده قدم بزن من رو
گم شدم تو عمق شب تو دود

روبروت نگامو مي بيني؟
برنگشتي نگاتو برداري
روتنم رد بودنت مونده
تا شدم سکوت اجباري

حس تر شدن تو آغوشت
رو لبت صداي بارون بود
مثل جمع تموم خوبي ها
بوسمون هميشه قانون بود

من تموم شدم نمي بيني؟
بوسه هات تموم جونم بود
اين قناري ديگه نمي خونه
بوسه هات تموم خونم بود


بايد از کوچمون جدا باشم
وقتي از لبت قدم خوردم
دور شعرامو خط خطي کردم
آبروي کوچمونو من بردم...


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 136

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


حسرت بوسه به لب هاي تو ويرانم کرد
دوري از آن لب خندان پريشانم کرد

خانه از بس که تورا از تن من مي خواهد
چمدان بسته به دنبال تو! حيرانم کرد !!

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 82

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


يک پنجره در شهر شما باز نبود
در بال کسي جرات پرواز نبود

هي ساز زدي با همه اش رقصيدم
در عشق فقط چشم تورا مي ديدم

از بس که به تو شوق رسيدن کم شد
يکباره تمام هستيم ماتم شد

تا درد شدي عشق، مرا گم کرده
آن چشم تو عاشقانه ها را کرده!

هي شعر نوشتم به تقديم کنم
تا فاصله ات را به تو تفهيم کنم

تو مرگ شدي پري تنهايي من
يک جمله شدي براي ويراني تن

من مرد فرو رفتهء در انکارم
من بازدم مور در اين طوفانم

اثبات نکردم که تورا خواهم خواست
انکار نکردي که کسي هم اينجاست

يک جملهء پر درد شدي در شعرم
يک قافيه سرد شدي در شعرم

هر بار تورا دوس..ت ندارم اين بار!
يک برگه ديگر تو برايم بردار...

!

من در پي آهنگ دلت مي کشتم
تو حول ولا قوت الا مشتم

چرخيد زمين دور سرم تا رفتي
من کم شدم از داشتنت با سختي

يک کور گدا در همه جا خواهم شد
گفتي که بميرم،... بخدا اين هم شد

تا مرد فرو رفته در اندوه شدم
تو کوه شدي من همه جا کاه شدم

تو درد شدي در جدايي شيرين
فرهاد شدم تيشه زدم بر آيين

وقتي تو نداني که مني در کار است
دنباله اين شعر تمامش بن بست...

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 75

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


روح بيمار من و دست تو بر دست تبر
هي به من فحش نده کلاغ بي خط و خبر

آخرين کوه کن وادي فرهاد منم
تيشه بر دست دلم هست که من کوه کنم

جام شيرين شوکران بود لبش مردادي
سينه اش سرد و مه آلود دلش خردادي

ماده گرگ گله عشق مرا خواهد کشت
او فرو کرده همه خنجر خود را از پشت

مرد ناچيز دلم خورد شداز تنهايي
آسمان بود و دلش منشاء بي پروايي

تک درخت باغ بي آبي تنهايي بود
تل خاري که به آتش شده قدش نابود

مرد از جمله بودن همه را مي فهميد
مرد خود بود ولي بي دل خود بي ترديد

مرد هم قافيه درد بنا بر عادت
مرد مردانه بميرد يا کدامين حالت؟

مرد خود ريشه دوانده در تن تنهايي
مرد خودسوخته در هرزگي و هرجايي

مرد بي قيد دلم ديگر از اينجا گم شد
مانده ام بي کفن و گور، زمستان خم شد

نه بهاري پشت او آمدنش معلوم است
نه هوايي دارد اين برگه بي آس به دست

ديگر از حوصله ام کاروتقلايي نيست
مرد ميدان زمستان دلم آخر کيست؟


...
آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 137

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


دست کسي منهاي دستانت اگر باشد
در انقراض دست تو يک شهر مي ميرد
ميدان ميني مي شوي در جستجوي مرگ
در انفجاري که نفس در حلق مي گيرد

درگير باران مي شوي درگير تنهايي
در خود خيابان مي زني بن بست و طولاني
در انفجار خود فقط يه فرد مي ميرد
هرجا کسي در بين باشد مات و حيراني

هي بايد از خود جان خود را باز پس گيري
هي در نهايت جمله ها را مرده مي بيني
از دوستانت يک نفر حتي کنارت نيست
وقتي که عشقت دشمنت باشد تو غمگيني

اي درد بي درمان من اي آخرين جادو
اي خون بهاي بودنم اي حاصل مردن
تو زخم هايم را نخواهي ديد تا وقتي
اين سيب هاي بي کسم را ديگران خوردن

برگشتنت حتي برايم درد خواهد کرد
وقتي که پهناي دلم زخم نبودت هست
من برگه هارا از ازل بي آس فهميدم
تو دست آخررا نخواهي برد در بن بست

من کودک بن بست پر درد زمستانم
من آخرين سرباز بي دست زمستانم
من خاک سرد کوچه هاي يخ زدن هستم
من کودتاي 28 غرب تهرانم

 

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 49

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


درونم برگ ريزان است
مني در من فروخورده
تبرزن هاي آماده
درختي در تنم مرده

درختي در تب باران
درختي بيد وارانه
درختي ريشه پيچانده
به دور حزن اين خانه

 

 آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 71

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دور تو گشته ام که توميدان نمي شوي
با عابري گرسنه خيابان نمي شوي

تو مثل هر غزل غم شاعر نمي شوي
من با تو ابر بودم و باران نمي شوي

با شوهرت تمام دلم را قدم بزن
اين فرض مبهم است پريشان نمي شوي

من با تمام مردم اين شهر مرده ام
من درد مي شوم که تو تهران نمي شوي

از اضطراب شهر شکوه دلم شکست
آه اي بناي خسته که ويران نمي شوي

معشوقه غزل به لب شهر شاعران
با چند قطعه شعر تو ديوان نمي شوي

وقتي که قدم به ماتم شهر مي زني
پاييز مي شود که تو آبان نمي شوي

اين آيه را به دست خودت استخاره کن
با پيروان مست که قرآن نمي شوي

انکار مي کني که مني در ميان نبود
اثبات مي کنم که تو زندان نمي شوي

اين فرض مبهم است به چنگت بياورم
تو بر خلاف فرض من آسان نمي شوي

اثبات مي کنم که تو حوا نمي شوي
من پتک مي شوم که تو سندان نمي شوي

آنقدر روي خاطره هايم قدم نزن
از خاطرات مرده پريشان نمي شوي

از ازدحام وسوسه انگيز ابر ها
حتي به زور حادثه باران نمي شوي

 

 

آسآسمان

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 211

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

مي ترسم
نگرانيم خيلي بزرگ شده
در اتاق زندانيش مي کنم
صدايت مي زند
دلم مي سوزد
تا قفل در را باز مي کنم
دوباره به جانم مي افتد...


آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 133

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


محکوم به تنهايي مطلق هستم
صد برگه بي آس درون دستم

آنقدر شکستم که دلم مي خواهد
اين راه نفس را به گلو مي بستم

 

 

آسآسمان

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 136

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


خيابان را قدم مي زني
چشم هايت چقدر به افسردگي درخت ها شبيه است
آنقدر از التماس درخت ها براي خنده ات دوري
ديگر ناي ريشه دواندن ندارند
هرچه جوانه دارند در سينه پياده رو مي چينند
نکند کفش هايت درد بگيرند
آنقدر تنهاييت را بغل کرده اي
مرا نمي بيني
من کنارت قدم مي خورم
و تمام چراغ هاي راهنمايي برايت قرمز مي شوند

پشت دست خيابان
آنقدر کبود شده
که تمام شهر درد مي کند
قدري بخند
تنها جمعيت من
شهر بدون لبخندت متروک ترين جاي دنياست
گناه دارد خدا
بخند
بگذار به کار هايش برسد
تنهاييت را به دوش من بيانداز
خسته شدي...

 

 

آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 132

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دلبرم
نازک خيال چشم دريايي

اگر کلاف کور آشناييمان
به چشم هاي تو مي آيد!
اگر زمين مي گويد
غريبه ام
ماه هاست
در خواب با تو قدم مي زنم
خسته مي شوي
همه پارک مي داند
در آغوش من خستگيت را قدم مي زنيم
غريبه ام
آشنا ترين لبخند دنيايي
کسي دست هايم را نديده؟!
قرار بود در دست هاي تو باشد...


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 132