تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( آسآسمان)
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


نميخواي مال من باشي؟
دلم رو دست تو مونده؟
گمونم بغض بارونو
يکي تو چشم تو خونده

چقد دنيام غم انگيزه
تو دنيامو نمي بيني
با اينکه مات چشماتم
بازم پيشم نمي شيني

چقد احساسمون گنگه
يه جا دستاتو گم کردم
ميدونم بامني اما
همه دنيارو ميگردم

خيالاتي شدم بازم
تو ميگي با مني اما
چشام تو اشک مي سوزه
نمي بينم تورو اينجا

تو اين روزاي آشفته
يه حس مبهمي دارم
تو چشمات عشق پيدا نيست
توي برزخ گرفتارم

بايد تکليف روشن شه
بگيري دست دنيامو
دارم از دست ميرم چون
نميشه زنده موند بي تو

توي تنهايي مي مونم
چشات دنياي شعرامه
خرافاتي شدم بازم
يه ديوونه تو حرفامه
آره
يه ديوونه تو حرفامه....!!!

 

آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 134

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

به نام من
چشم هايت را ببند
بگذار سيره هاي سرخ آنقدر جيغ بکشند
تا خدايي نکرده باران ببارد

تو گناهي
وقتي شيريني ارتکابت
به کام شعر برسد
هيچ جرمي براي اثبات کافي نيست

تو خوبي
خوني
در رگ هر بند
مي خواهم با نام من
چشم هايت را باز کني
تا ستاره ها از جايشان بريزند!
هميشه دست تکان مي دادي!
چشمک مي زدند!
نوبت توست...

 

آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 67

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

تکه پاره هايم
از واژه هايي اسير نوشته شده
آنقدر شبيه صورتت مي شوند
خدا دست پاچه
دوباره نگاهت مي کند
آه مي کشد مرا...

چرا به سينه ات که صدايم مي کني
سنجاق مي شوم؟
وقتي هيچ جاي حرفي باقي نمي ماند
درست است
ميان خلقتت در من
شعر مي جوشيد
و چاي سرد بودنم را
سر مي کشي
ولي مادرم مي گفت
کسي ميبوسدت وقتي در خواب ناله مي کني؟!!

بين خودمان باشد !
ديشب بويت را جا گذاشته بودي
بيا...
نمي خواهم با خدا درگير شوم
مي ترسم
همين خيالت هم تباه شود.

 


آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 134

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

 

وقتي تو با من نيستي يک شعر پر دردم
اين شهر را دنبال تو با گريه مي گردم

بي هيچ نورو روشني در ظلمت چشمم
يک آسمانٍ زخمي از باران به پا کردم

پروانه ام در پيلهء ديدارمان محبوس
يک شعر تودرتو خيالي مبهم و سردم

وقتي تو با من نيستي هم درد پاييزم
يک کوچه از پروانه هاي کوچک و زردم

درجستوجويت من خدا را بي تو مي ديدم
تا پرسه مي خوردم تورا درشعر ولگردم

يک سايهء ناچيز در کوران تنهايي
نستالژي غمگيني از دستان يک مردم

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 125

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

از درخت هايي که بهار مرده اند
تا کلاغ هايي به رنگ چشم هاي دخترکي برفي
و شاخه هايي در سراشيبي رفتن
کسي هم رنگ دست هايت
منهاي ترس هايم
کمان کشيده
کبوتر تنهاييم را بزند !!

پناه مي برم
به کودکانه نگاهت
سايه اي هميشگي
مرا به دنيايت بياور
مريم که باشي خدا هم عاشقت مي شود
مسيح مي شوم
دست هايت را پس مي گيرم
در انتهاي آمدنت
نت تاري به چنگ دلم مي زنم
تا بهتر ببوسمت
کودکيم بوي باروت مي دهد
با ترکيدن بغض
کلمه هاي بيشتري زخمي مي شدند
مانند اسمم
که در طلاقي بوسه هايم
نصفه و نيمه مي شوند
تو...


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 131

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


من بي من اوست گريه زاري بکنيد
يک رشته طناب وقف داري بکنيد

او کشته مرا در خود خود با اين حال
جانش به لبم رسيده کاري بکنيد

 

آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 176

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

به سبک لب هايم
مي بوسمت
رئال.!

در آغوشم آنقدر فاشيسم تنت کم است
انقلاب کمونيسمي تخت خوابم
در کودتاي دست هايم
بدون تو رخ مي دهد ...

چه کسي مي گويد اين شعر سياسي نيست؟
وقتي چشم هايت
در بي رحمانه ترين شکل
نازيسم است..!!

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 138

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


پريده رنگ
از روي شعرم
شب کشيده به رويش
به رنگ مردمکت...

تا دهانمان از گلوله ها پر است
کسي
بر دار
لبخند نمي زند...!

جوخه در اسارت گلنگدن ها
آنقدر مسلح مي شود
کاري از دست خشاب خالي هم بر نمي آيد
افق به چشم هايم
تا کار مي کند جغرافياي تنت پنهان است
مگر نه تا بوده مني سرگردان
به روي سينه ات
سراب لبانت را مي ديدم
آرزوي هر سربازي
دفن شدن در خاک مادريش است
با اين حساب
بگذار در آغوشت دفن شوم...

 

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 143

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


تورا
به کدورت گذشته
محکوم مي شوم

آنقدر در راه آمدن دنبالت بودم
خودم در راه تلف شد!!

سايهء ناچيز مرا
با تاريکي اشتباه مي گيري!!

وقتي قدم مي خوري تنم را
آنقدر به شايعه بودنم دامن مي زني
افسانه مي شوم

کودکانه گوش مي دهي
و شهر را در انتهاي کدام بدرودي سر مي بري؟
آه چاره اي بي آبرو ست
از گلويم بالا مي خزد
در دهانم از ترس فرو مي بلعدم
چقدر درد مي کشد
هيچ گاه
در ابتداي راه
تابلوي ورود ممنوع نزن!!
بوي گونه هايت
ديدن را احمقانه مي کند

در به روي پياده رو مي بندي
و هيچ ترسي از عبور
تنهايي نداري

در طالعت بوي سيب مي آمد
سبد برداشتم بچينم
خدا از تنهاييت بيرونم کرد!!!


آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 133

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

1)

براي به آغوش کشيدنت
وضوبگيرم؟ !
مشکوکم
به آب

مرا به تن بکش
بشوي هر چه هستم
نکند کرختي دست هايم
آبروي عشق را ببرد
قسم مي خورم
زار هم بزنند
به تنت نمي کشم

به تن بکش
واژه واژه حسم را
شعر مي شوي...

2)

آنقدر چشم هايت را رو به بمن نخندان
گناه دارند!!
حسودي مي کنند!!
غصه مي خورند!!
مردم انتظار ايستگاه
به مقصد لبم نمي رسند!!!

3)

آنقدر آغوشت را مي خواهم
زندگي را نه...!!

4)

ــ خيال بافي نکن پسر

دلم کرو لال است!

 


آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 140

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


با عشق و نبود تو درآميخته ام
با فکر و خيال تو بهم ريخته ام

از قحطي بوسه هاي تو لب ها را
با واژه برگرد بهم دوخته ام


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 128

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

 

آدم شده ام توده اي از ترديدم
از خانه خود دور شدن را ديدم

حوا شده اي خانه خرابم کردي
از منع خدا سيب برايت چيدم

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 145