تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( آسآسمان)
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


با بغضِ تخت از خواب بيدارم نکن مادر
با اين همه مرداب بيدارم نکن مادر

افسرده ام در ضلع سردي از شکستن ها
کابوسي از سرداب بيدارم نکن مادر

مي ميرم از اين زندگي اين حس پوشالي
غرقم درون آب بيدارم نکن مادر

از دست هايم قطره قطره مرگ مي ريزد
با اين همه خونآب بيدارم نکن مادر

شعرو شکستن کار من از روز اول بود
يک واژه ام بي تاب بيدارم نکن مادر

بين صلاة عشق تا نفرت مکبر مست
اَصَعْبُ الاِعر?اب* بيدارم نکن مادر

گودال چشمانم پر از بي خوابي و مرگ است
مُردم درون قاب بيدارم نکن مادر

بايد بخوابم جان مادر زندگي درد است
اين جمله را درياب بيدارم نکن مادر

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -9 , | بازديد : 169

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


در باغ دلم دسته کلاغي دارم
در سينه خود غصه و داغي دارم

بيچاره ام از دست خودم با اين حال
با واژهء برگرد تلاقي دارم

آسآسمان


هر بار خودم دست خودم را بستم
با مرگ و نگونبختي خود هم دستم

هر بار خودم را به خودم فهماندم
من معني واژه نبودن هستم

آسآسمان

 


تا گريه کني زمين به هم مي ريزد
رخت نفسش را به تو مي آويزد

در خنده تو جاي خدا معلوم است
با اشک تو از ابر،خدا مي ريزد!!!

آسآسمان

 


چشمان تو درياي پر از مرواريد
رقصنده در امواج تماما ترديد

لا? تَدْعُو ثََبوراً وکسي در ساحل
از شوق تو با خداي خود مي رقصيد


آسآسمان


تو معجزه اي، حلاوتي، آييني
تو آيه بي چون و چراي ديني

تا مست شدم لب به سخن آوردي
تو معني عاشقانه اي غمگيني

آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -9 , | بازديد : 162

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


تو دوري مثه آسمون از زمين
تو حرفام شدي يک جهان نقطه چين
مي خوام پر بگيرم برم تا نگي
پاشو گم شواز توي فکرم نشين

تو نيستي که دستام پر از خواهشه
دارم رو تن شب قدم مي زنم
کجاشو بگردم نگن بي مني؟
توي خاطراتت يه دنيا منم

تو گوشم نگو بي مني راحتي
همينه ميگن عاشقي مبهمه
واسه بازي نقش عاشق آخه
تو دستاي حسم يه چيزي کمه

داري روي ابرا قدم مي زني
منو خاک کردي توي خاطره
يه پروانه تو مشت تو گم شده
مي گفتي قشنگه نزارم بره

تو اون آسمون قشنگ چشات
خدا با توه اون همش پشتته
بزار پر بگيرن واسه چشم من
يه دنيا پرنده توي چشمته

 

 

آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -9 , | بازديد : 135

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


لبم بي بوسه خشکيده کجايي؟
خدارا مي کنم نفرين نيايي*

مرا بر دار بي مهري ببندند
نمي خواهم از اين سهم جدايي

تورا يوسف مرا يعقوب خواندند
زليخا مي شوم شايد خدايي!

مرا در سجده گاهم غرق کردي
براي بوسه مي آيم گدايي

تو خونخواري بيا اين شا رگ من
بميرم بلکه تو شايد بيايي

تورا هم ساز مي ديدم، برقصيم؟
چرا ساکت شدي بي هم صدايي؟

مرا با غصه و غم آفريدند
تو لبخندي ،بخند اي آشنايي

نفس بي تو مرا هم حبس کرده
توجاني،آسماني، تو هوايي...


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -9 , | بازديد : 158

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


بي هيچ بحث و گفتگو درگير پاييزم
تا ذره ذره خاطراتم را بر انگيزم

هي مَرد خواهد مُرد در هر خط اين شعرم
خون سياوش را به پاي شعر مي ريزم

بي انتها در يک خلاء درگير آزادي
تا بينهايت غربتي از ترس لبريزم

عيش ونوشتن نوش هم گاهي ولي هرگز
بي عشق و لبخندم شبي سردو غم انگيزم

آتشفشان شهوتم خاموش و بي تاثير
شهري غريب از واژه هاي گردن آويزم

با ابر ميرقصم ببارد بر تن داغم
افتاده ام در يک سراب از مرگ سر ريزم

هي در کشاکش مي نشينم تا ببازد مرگ
در چشم هاي بي دفاع شهر تبريزم

جا مانده از اصحاب کهفم بي کس و تنها
خوابم به روي شانه هاي زلزله خيزم


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -9 , | بازديد : 158

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


بوي تنيدن مي دهي
مي ترسم
پيله دست هايم
به جرم آغوشت محکوم به گسستن شود

تو باريکه راهي
به ما شدن
در گيرو دار تنهاييم نشسته اي
به ساعت نگاه مي کني ...

سه دقيقه بامداد يعني
در فراسوي من
گورکني ايستاده به خاک سلام مي کند!!

حرف هايم
که در حرارت تنت آب شده اند
در انتهاي اين شعر
به پاي جرم بوسه هايم
تباه مي شوند

چقدر محکوم به اعدام داريم!
در فيش حقوقي اين ماه
گلوله ها را حساب مي کنند!

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -9 , | بازديد : 146

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


دوباره پرسه مي خورد کوچه
چادري سياه به سر کشيده
شبا هنگام!

رقيبي ديگر سر از کوچه شما در آورده !!

در خواب
مي روي بيدار شوي
من در حسادتي دهشتناک
براي کشتن خورشيد
از رو به رو خنجر مي زنم!!

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -9 , | بازديد : 139

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


من کوه کنم شيوه من کوه کني ست
تنهايي من هيزم آتش زدني ست

صد سال به تنهايي خود مشکوکم
آغوش من آغوش پدر سوختني ست

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -9 , | بازديد : 131

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


تا ريشه دواند به دلت بذر نگاهم
لبخند بزن،پيش بيا،چشم به راهم

بايد که تو از فاصله آگاه شوي تا
محکوم شود واژهء بي حاصل آهم

ليلا کدهء چشم تو از رو ببرد ماه
هي هات که مجنونمو ديوانهء ماهم

سرباز تنت واژهء ميدان به لب آورد
وقتي که فرو ريخت بت سنگ سپاهم

بي واژه ترين شاعر چشمت شده ام واي
بر من تو ببخشا غزل تلخ و سياهم

 

آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 128

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


بين دو لبت خوشهء انگور رسيده
يک روشني محض که از نور رسيده

آنقدر که از فاصله فرياد کشيدم
يک جبهه هواي هوس از دور رسيده

در هندسه چشم تو اعداد مقدس
از مستي و از عشق به هاشور رسيده

اي واي که موسيقي موهاي تو پيچيد
يک ناله که از شور به ماهور رسيده

بر خاک نگون بخت تنم تا که رسيدي
پيراهن يوسف زده بر گور رسيده

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 68

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


مي بافمت
در هر بند صدايت مي کنم
مي بيني
اعتنا نمي کني!
در انتهاي اين شعر
در را محکم به هم ميکوبي
ميروي

راستي شعر نا امن است !
زود بر گرد ...

بگذار ذره ذره تنت را بنويسم
آرامتر بخوابي
بخواب
اعتنا نکن
آنقدر به خوابت برس
که رويا ببيني
بعد دست هايت را
به نشانه اعتراض به روي صورتم بگذاري
بگويي:
بخند
مي خندم
آنقدر که يادت بيايد مني در کار نيست!
مي بوسيم
زنده مي شوم
مسيح يعني لب هاي تو

چشم هايت آرام بسته مي شوند
دنيا تاريکترين احمق دنياست
تو در خوابي
باز هم ميچرخد...!


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 71

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

 

در راه مي گفتي که بي راهي،خدا حافظ
در زير لب هم گفته اي گاهي خدا حافظ؟

پيداست از اين ماجرا خوشحال و خرسندي
با اينکه در بدرود همراهي،خدا حافظ

در منجلاب عشقمان دوري فقط روييد
از کوه مي گفتي... تو يک کاهي،خداحافظ

شيرينيت فرهاد را بيچاره تر کرده
افسانه اي،افسانهء آهي،خدا حافظ

از تٌنگ ناچيز دلم دريا نخواهي ديد!
از برکهء کم عمق من،ماهي،خدا حافظ

تو سايه اي درعمق اين تاريکي مطلق
من آن پلنگم در پي ماهي،خدا حافظ

درعمق دريا گنج مي ديدم تورا امّا
اي سکهء ناچيز ده شاهي...!
خــــــــــــــــــــــــــدا حـــــــــــــــــــــافظ

 

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 48