تبلیغات اینترنتیclose
اشعار آسآسمان -8
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


تا ريشه دواند به دلت بذر نگاهم
لبخند بزن،پيش بيا،چشم به راهم

بايد که تو از فاصله آگاه شوي تا
محکوم شود واژهء بي حاصل آهم

ليلا کدهء چشم تو از رو ببرد ماه
هي هات که مجنونمو ديوانهء ماهم

سرباز تنت واژهء ميدان به لب آورد
وقتي که فرو ريخت بت سنگ سپاهم

بي واژه ترين شاعر چشمت شده ام واي
بر من تو ببخشا غزل تلخ و سياهم

 

آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 128

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


بين دو لبت خوشهء انگور رسيده
يک روشني محض که از نور رسيده

آنقدر که از فاصله فرياد کشيدم
يک جبهه هواي هوس از دور رسيده

در هندسه چشم تو اعداد مقدس
از مستي و از عشق به هاشور رسيده

اي واي که موسيقي موهاي تو پيچيد
يک ناله که از شور به ماهور رسيده

بر خاک نگون بخت تنم تا که رسيدي
پيراهن يوسف زده بر گور رسيده

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 68

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


مي بافمت
در هر بند صدايت مي کنم
مي بيني
اعتنا نمي کني!
در انتهاي اين شعر
در را محکم به هم ميکوبي
ميروي

راستي شعر نا امن است !
زود بر گرد ...

بگذار ذره ذره تنت را بنويسم
آرامتر بخوابي
بخواب
اعتنا نکن
آنقدر به خوابت برس
که رويا ببيني
بعد دست هايت را
به نشانه اعتراض به روي صورتم بگذاري
بگويي:
بخند
مي خندم
آنقدر که يادت بيايد مني در کار نيست!
مي بوسيم
زنده مي شوم
مسيح يعني لب هاي تو

چشم هايت آرام بسته مي شوند
دنيا تاريکترين احمق دنياست
تو در خوابي
باز هم ميچرخد...!


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 71

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

 

در راه مي گفتي که بي راهي،خدا حافظ
در زير لب هم گفته اي گاهي خدا حافظ؟

پيداست از اين ماجرا خوشحال و خرسندي
با اينکه در بدرود همراهي،خدا حافظ

در منجلاب عشقمان دوري فقط روييد
از کوه مي گفتي... تو يک کاهي،خداحافظ

شيرينيت فرهاد را بيچاره تر کرده
افسانه اي،افسانهء آهي،خدا حافظ

از تٌنگ ناچيز دلم دريا نخواهي ديد!
از برکهء کم عمق من،ماهي،خدا حافظ

تو سايه اي درعمق اين تاريکي مطلق
من آن پلنگم در پي ماهي،خدا حافظ

درعمق دريا گنج مي ديدم تورا امّا
اي سکهء ناچيز ده شاهي...!
خــــــــــــــــــــــــــدا حـــــــــــــــــــــافظ

 

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 48

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


نميخواي مال من باشي؟
دلم رو دست تو مونده؟
گمونم بغض بارونو
يکي تو چشم تو خونده

چقد دنيام غم انگيزه
تو دنيامو نمي بيني
با اينکه مات چشماتم
بازم پيشم نمي شيني

چقد احساسمون گنگه
يه جا دستاتو گم کردم
ميدونم بامني اما
همه دنيارو ميگردم

خيالاتي شدم بازم
تو ميگي با مني اما
چشام تو اشک مي سوزه
نمي بينم تورو اينجا

تو اين روزاي آشفته
يه حس مبهمي دارم
تو چشمات عشق پيدا نيست
توي برزخ گرفتارم

بايد تکليف روشن شه
بگيري دست دنيامو
دارم از دست ميرم چون
نميشه زنده موند بي تو

توي تنهايي مي مونم
چشات دنياي شعرامه
خرافاتي شدم بازم
يه ديوونه تو حرفامه
آره
يه ديوونه تو حرفامه....!!!

 

آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 135

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

به نام من
چشم هايت را ببند
بگذار سيره هاي سرخ آنقدر جيغ بکشند
تا خدايي نکرده باران ببارد

تو گناهي
وقتي شيريني ارتکابت
به کام شعر برسد
هيچ جرمي براي اثبات کافي نيست

تو خوبي
خوني
در رگ هر بند
مي خواهم با نام من
چشم هايت را باز کني
تا ستاره ها از جايشان بريزند!
هميشه دست تکان مي دادي!
چشمک مي زدند!
نوبت توست...

 

آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 67

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

تکه پاره هايم
از واژه هايي اسير نوشته شده
آنقدر شبيه صورتت مي شوند
خدا دست پاچه
دوباره نگاهت مي کند
آه مي کشد مرا...

چرا به سينه ات که صدايم مي کني
سنجاق مي شوم؟
وقتي هيچ جاي حرفي باقي نمي ماند
درست است
ميان خلقتت در من
شعر مي جوشيد
و چاي سرد بودنم را
سر مي کشي
ولي مادرم مي گفت
کسي ميبوسدت وقتي در خواب ناله مي کني؟!!

بين خودمان باشد !
ديشب بويت را جا گذاشته بودي
بيا...
نمي خواهم با خدا درگير شوم
مي ترسم
همين خيالت هم تباه شود.

 


آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 134

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

 

وقتي تو با من نيستي يک شعر پر دردم
اين شهر را دنبال تو با گريه مي گردم

بي هيچ نورو روشني در ظلمت چشمم
يک آسمانٍ زخمي از باران به پا کردم

پروانه ام در پيلهء ديدارمان محبوس
يک شعر تودرتو خيالي مبهم و سردم

وقتي تو با من نيستي هم درد پاييزم
يک کوچه از پروانه هاي کوچک و زردم

درجستوجويت من خدا را بي تو مي ديدم
تا پرسه مي خوردم تورا درشعر ولگردم

يک سايهء ناچيز در کوران تنهايي
نستالژي غمگيني از دستان يک مردم

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 126

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

از درخت هايي که بهار مرده اند
تا کلاغ هايي به رنگ چشم هاي دخترکي برفي
و شاخه هايي در سراشيبي رفتن
کسي هم رنگ دست هايت
منهاي ترس هايم
کمان کشيده
کبوتر تنهاييم را بزند !!

پناه مي برم
به کودکانه نگاهت
سايه اي هميشگي
مرا به دنيايت بياور
مريم که باشي خدا هم عاشقت مي شود
مسيح مي شوم
دست هايت را پس مي گيرم
در انتهاي آمدنت
نت تاري به چنگ دلم مي زنم
تا بهتر ببوسمت
کودکيم بوي باروت مي دهد
با ترکيدن بغض
کلمه هاي بيشتري زخمي مي شدند
مانند اسمم
که در طلاقي بوسه هايم
نصفه و نيمه مي شوند
تو...


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 132

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


من بي من اوست گريه زاري بکنيد
يک رشته طناب وقف داري بکنيد

او کشته مرا در خود خود با اين حال
جانش به لبم رسيده کاري بکنيد

 

آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -8, | بازديد : 177

صفحه قبل 1 صفحه بعد