تبلیغات اینترنتیclose
اشعار آسآسمان -7
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

به سبک لب هايم
مي بوسمت
رئال.!

در آغوشم آنقدر فاشيسم تنت کم است
انقلاب کمونيسمي تخت خوابم
در کودتاي دست هايم
بدون تو رخ مي دهد ...

چه کسي مي گويد اين شعر سياسي نيست؟
وقتي چشم هايت
در بي رحمانه ترين شکل
نازيسم است..!!

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 139

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


پريده رنگ
از روي شعرم
شب کشيده به رويش
به رنگ مردمکت...

تا دهانمان از گلوله ها پر است
کسي
بر دار
لبخند نمي زند...!

جوخه در اسارت گلنگدن ها
آنقدر مسلح مي شود
کاري از دست خشاب خالي هم بر نمي آيد
افق به چشم هايم
تا کار مي کند جغرافياي تنت پنهان است
مگر نه تا بوده مني سرگردان
به روي سينه ات
سراب لبانت را مي ديدم
آرزوي هر سربازي
دفن شدن در خاک مادريش است
با اين حساب
بگذار در آغوشت دفن شوم...

 

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 143

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


تورا
به کدورت گذشته
محکوم مي شوم

آنقدر در راه آمدن دنبالت بودم
خودم در راه تلف شد!!

سايهء ناچيز مرا
با تاريکي اشتباه مي گيري!!

وقتي قدم مي خوري تنم را
آنقدر به شايعه بودنم دامن مي زني
افسانه مي شوم

کودکانه گوش مي دهي
و شهر را در انتهاي کدام بدرودي سر مي بري؟
آه چاره اي بي آبرو ست
از گلويم بالا مي خزد
در دهانم از ترس فرو مي بلعدم
چقدر درد مي کشد
هيچ گاه
در ابتداي راه
تابلوي ورود ممنوع نزن!!
بوي گونه هايت
ديدن را احمقانه مي کند

در به روي پياده رو مي بندي
و هيچ ترسي از عبور
تنهايي نداري

در طالعت بوي سيب مي آمد
سبد برداشتم بچينم
خدا از تنهاييت بيرونم کرد!!!


آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 134

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

1)

براي به آغوش کشيدنت
وضوبگيرم؟ !
مشکوکم
به آب

مرا به تن بکش
بشوي هر چه هستم
نکند کرختي دست هايم
آبروي عشق را ببرد
قسم مي خورم
زار هم بزنند
به تنت نمي کشم

به تن بکش
واژه واژه حسم را
شعر مي شوي...

2)

آنقدر چشم هايت را رو به بمن نخندان
گناه دارند!!
حسودي مي کنند!!
غصه مي خورند!!
مردم انتظار ايستگاه
به مقصد لبم نمي رسند!!!

3)

آنقدر آغوشت را مي خواهم
زندگي را نه...!!

4)

ــ خيال بافي نکن پسر

دلم کرو لال است!

 


آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 140

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


با عشق و نبود تو درآميخته ام
با فکر و خيال تو بهم ريخته ام

از قحطي بوسه هاي تو لب ها را
با واژه برگرد بهم دوخته ام


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 129

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

 

آدم شده ام توده اي از ترديدم
از خانه خود دور شدن را ديدم

حوا شده اي خانه خرابم کردي
از منع خدا سيب برايت چيدم

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 145

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 20 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


تا شهر قدم خورد تنم جاي تو بود
يک قايق محکوم به درياي تو بود

گرداب نکن دعاي قايق هستي
اميد فقط بوسه به لب هاي تو بود


آسآسمان

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 158

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


بي تو باز قدم زدم شب رو
کوچمون دوباره غمگين بود
دل بده قدم بزن من رو
گم شدم تو عمق شب تو دود

روبروت نگامو مي بيني؟
برنگشتي نگاتو برداري
روتنم رد بودنت مونده
تا شدم سکوت اجباري

حس تر شدن تو آغوشت
رو لبت صداي بارون بود
مثل جمع تموم خوبي ها
بوسمون هميشه قانون بود

من تموم شدم نمي بيني؟
بوسه هات تموم جونم بود
اين قناري ديگه نمي خونه
بوسه هات تموم خونم بود


بايد از کوچمون جدا باشم
وقتي از لبت قدم خوردم
دور شعرامو خط خطي کردم
آبروي کوچمونو من بردم...


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 137

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


حسرت بوسه به لب هاي تو ويرانم کرد
دوري از آن لب خندان پريشانم کرد

خانه از بس که تورا از تن من مي خواهد
چمدان بسته به دنبال تو! حيرانم کرد !!

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 82

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


يک پنجره در شهر شما باز نبود
در بال کسي جرات پرواز نبود

هي ساز زدي با همه اش رقصيدم
در عشق فقط چشم تورا مي ديدم

از بس که به تو شوق رسيدن کم شد
يکباره تمام هستيم ماتم شد

تا درد شدي عشق، مرا گم کرده
آن چشم تو عاشقانه ها را کرده!

هي شعر نوشتم به تقديم کنم
تا فاصله ات را به تو تفهيم کنم

تو مرگ شدي پري تنهايي من
يک جمله شدي براي ويراني تن

من مرد فرو رفتهء در انکارم
من بازدم مور در اين طوفانم

اثبات نکردم که تورا خواهم خواست
انکار نکردي که کسي هم اينجاست

يک جملهء پر درد شدي در شعرم
يک قافيه سرد شدي در شعرم

هر بار تورا دوس..ت ندارم اين بار!
يک برگه ديگر تو برايم بردار...

!

من در پي آهنگ دلت مي کشتم
تو حول ولا قوت الا مشتم

چرخيد زمين دور سرم تا رفتي
من کم شدم از داشتنت با سختي

يک کور گدا در همه جا خواهم شد
گفتي که بميرم،... بخدا اين هم شد

تا مرد فرو رفته در اندوه شدم
تو کوه شدي من همه جا کاه شدم

تو درد شدي در جدايي شيرين
فرهاد شدم تيشه زدم بر آيين

وقتي تو نداني که مني در کار است
دنباله اين شعر تمامش بن بست...

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -7 , | بازديد : 75

صفحه قبل 1 صفحه بعد