تبلیغات اینترنتیclose
اشعار آسآسمان -6
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 


روح بيمار من و دست تو بر دست تبر
هي به من فحش نده کلاغ بي خط و خبر

آخرين کوه کن وادي فرهاد منم
تيشه بر دست دلم هست که من کوه کنم

جام شيرين شوکران بود لبش مردادي
سينه اش سرد و مه آلود دلش خردادي

ماده گرگ گله عشق مرا خواهد کشت
او فرو کرده همه خنجر خود را از پشت

مرد ناچيز دلم خورد شداز تنهايي
آسمان بود و دلش منشاء بي پروايي

تک درخت باغ بي آبي تنهايي بود
تل خاري که به آتش شده قدش نابود

مرد از جمله بودن همه را مي فهميد
مرد خود بود ولي بي دل خود بي ترديد

مرد هم قافيه درد بنا بر عادت
مرد مردانه بميرد يا کدامين حالت؟

مرد خود ريشه دوانده در تن تنهايي
مرد خودسوخته در هرزگي و هرجايي

مرد بي قيد دلم ديگر از اينجا گم شد
مانده ام بي کفن و گور، زمستان خم شد

نه بهاري پشت او آمدنش معلوم است
نه هوايي دارد اين برگه بي آس به دست

ديگر از حوصله ام کاروتقلايي نيست
مرد ميدان زمستان دلم آخر کيست؟


...
آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 138

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


دست کسي منهاي دستانت اگر باشد
در انقراض دست تو يک شهر مي ميرد
ميدان ميني مي شوي در جستجوي مرگ
در انفجاري که نفس در حلق مي گيرد

درگير باران مي شوي درگير تنهايي
در خود خيابان مي زني بن بست و طولاني
در انفجار خود فقط يه فرد مي ميرد
هرجا کسي در بين باشد مات و حيراني

هي بايد از خود جان خود را باز پس گيري
هي در نهايت جمله ها را مرده مي بيني
از دوستانت يک نفر حتي کنارت نيست
وقتي که عشقت دشمنت باشد تو غمگيني

اي درد بي درمان من اي آخرين جادو
اي خون بهاي بودنم اي حاصل مردن
تو زخم هايم را نخواهي ديد تا وقتي
اين سيب هاي بي کسم را ديگران خوردن

برگشتنت حتي برايم درد خواهد کرد
وقتي که پهناي دلم زخم نبودت هست
من برگه هارا از ازل بي آس فهميدم
تو دست آخررا نخواهي برد در بن بست

من کودک بن بست پر درد زمستانم
من آخرين سرباز بي دست زمستانم
من خاک سرد کوچه هاي يخ زدن هستم
من کودتاي 28 غرب تهرانم

 

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 49

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


درونم برگ ريزان است
مني در من فروخورده
تبرزن هاي آماده
درختي در تنم مرده

درختي در تب باران
درختي بيد وارانه
درختي ريشه پيچانده
به دور حزن اين خانه

 

 آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 71

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دور تو گشته ام که توميدان نمي شوي
با عابري گرسنه خيابان نمي شوي

تو مثل هر غزل غم شاعر نمي شوي
من با تو ابر بودم و باران نمي شوي

با شوهرت تمام دلم را قدم بزن
اين فرض مبهم است پريشان نمي شوي

من با تمام مردم اين شهر مرده ام
من درد مي شوم که تو تهران نمي شوي

از اضطراب شهر شکوه دلم شکست
آه اي بناي خسته که ويران نمي شوي

معشوقه غزل به لب شهر شاعران
با چند قطعه شعر تو ديوان نمي شوي

وقتي که قدم به ماتم شهر مي زني
پاييز مي شود که تو آبان نمي شوي

اين آيه را به دست خودت استخاره کن
با پيروان مست که قرآن نمي شوي

انکار مي کني که مني در ميان نبود
اثبات مي کنم که تو زندان نمي شوي

اين فرض مبهم است به چنگت بياورم
تو بر خلاف فرض من آسان نمي شوي

اثبات مي کنم که تو حوا نمي شوي
من پتک مي شوم که تو سندان نمي شوي

آنقدر روي خاطره هايم قدم نزن
از خاطرات مرده پريشان نمي شوي

از ازدحام وسوسه انگيز ابر ها
حتي به زور حادثه باران نمي شوي

 

 

آسآسمان

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 212

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

مي ترسم
نگرانيم خيلي بزرگ شده
در اتاق زندانيش مي کنم
صدايت مي زند
دلم مي سوزد
تا قفل در را باز مي کنم
دوباره به جانم مي افتد...


آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 134

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


محکوم به تنهايي مطلق هستم
صد برگه بي آس درون دستم

آنقدر شکستم که دلم مي خواهد
اين راه نفس را به گلو مي بستم

 

 

آسآسمان

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 137

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


خيابان را قدم مي زني
چشم هايت چقدر به افسردگي درخت ها شبيه است
آنقدر از التماس درخت ها براي خنده ات دوري
ديگر ناي ريشه دواندن ندارند
هرچه جوانه دارند در سينه پياده رو مي چينند
نکند کفش هايت درد بگيرند
آنقدر تنهاييت را بغل کرده اي
مرا نمي بيني
من کنارت قدم مي خورم
و تمام چراغ هاي راهنمايي برايت قرمز مي شوند

پشت دست خيابان
آنقدر کبود شده
که تمام شهر درد مي کند
قدري بخند
تنها جمعيت من
شهر بدون لبخندت متروک ترين جاي دنياست
گناه دارد خدا
بخند
بگذار به کار هايش برسد
تنهاييت را به دوش من بيانداز
خسته شدي...

 

 

آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 133

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دلبرم
نازک خيال چشم دريايي

اگر کلاف کور آشناييمان
به چشم هاي تو مي آيد!
اگر زمين مي گويد
غريبه ام
ماه هاست
در خواب با تو قدم مي زنم
خسته مي شوي
همه پارک مي داند
در آغوش من خستگيت را قدم مي زنيم
غريبه ام
آشنا ترين لبخند دنيايي
کسي دست هايم را نديده؟!
قرار بود در دست هاي تو باشد...


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 133

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

براي خيز اين تنم که جراتش شکسته است
کمي کناره ام بگير زپيچ و تاب خسته است

براي بازي لبم که خشک ترد عاشق است
خميده قوس گونه ام ببوس تا نرفته است

بکوش تار بسته است تمام خاطرات شب
زآب حرف پخته ام دلم به تابه رسته است

دوباره در نگاه تو نشسته کودکي زرنگ
نترس پير گشته ام هواي نفس گسسته است

ببين چه ژاژ رسته ام کلاف کور کهنه را
تو سعي در چه مي کني هواي نفس رفته است

نبند، دست بسته ام گريز نيست خسته ام
ببند درب خانه را که پنجره شکسته است

تو دير مال ما شدي نگير گير ما شدي
بترس روز رفتن است دلم به خاک بسته است


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 183

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

اين همه
من
بدون
تو
کجاي تقويم جمعه مسري بود؟
هر غروب
چنان در خودم مچاله مي شوم
گويي هزار بار مرا بي تو نوشته اند
چشم هايت
و گوش ماهي هايي که صداي آمدنت را مي داد
گم کرده ام
کسي از جغرافياي تنت خبر ندارد
کدام نقشه؟
کدام راه؟
هر بار عکس هايت را ورق مي خورم
ديگرمدار بودنت را حدس نمي زنم
هيچ خاکي براي جسدم
جز آغوشت مناسب نيست
مي ترسم
جنازه ام روي زمين بماند...

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -6 , | بازديد : 176

صفحه قبل 1 صفحه بعد