تبلیغات اینترنتیclose
اشعار آسآسمان -5
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


پيرهنت درد مي کند!!
هوا هم گرم است!

بيا به هميشه تهمت بزنيم
به قانون (نه) هاي منطقي

من چشم هايم را مي بندم
پيرهنت راپنهان کن
بعد حواسمان پرت شود
بازي نکنيم
خيره مي شوم
شرم را بهانه کن
خودت را بي گناه بدان
شب
سال هاست به هيچ دردي نمي خورد
گوش به حرف هاي تاريکي نده
از انحناي بدنت
کسي چيزي نمي فهمد...

 


آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -5 , | بازديد : 172

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


کاشي به کاشي گريه مي کردم
وقتي تنت درگير شستن بود
وقتي حواست نيست من هستم
وقتي تو دستات من شدم نابود

بي تو صدف هارو نمي فهمم
وقتي که اسمت رو تن شب هاست
وقتي که قطره روتنت باشه
بايد بفهمي آسمون تنهاست

قربوني تن شستنت ميشم
از حال ميره قلب ناکوکم
ميخوام ببينم اون تن عشقو
ميخوام بميرم من برات کم کم

بس کن نگاتو از چشام بردار
بايد بگم حتما خدا ...
"اي داااااااااااااااااااااااااااااااااد"
اينجا بهاره خوب ميدونم
با اين سکوت دنيا شده فرياد

وقتي تو چشمات عشق مي بينم
وقتي تو گوشت مات حرفامه
انگار دستم رو تنت مونده
وقتي دلم اثبات حرفامه

ماهي شدي تو تنگ قلب من
يا يک پرنده توي اسم من
تو آسمونو خوب فهميدي
وقتي شدي تو بغض پيراهن

ديگه نميفهمم چرا تنهام
ديگه نميدونم کجا هستم
کسي ميفهمه من کورم؟
راه دلو رو آدما بستم

گناه پشت پا خوردن
از اندوه رفاقت نيست
ميدوني نمره رو دادن
رفاقت رو تنم شد بيست

هواي بي تو بودن صفر
هواي بي تو...


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -5 , | بازديد : 35

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


دست کسي منهاي دستانت اگر باشد
در انقراض دست تو يک شهر مي ميرد
ميدان ميني مي شوي در جستجوي مرگ
در انفجاري که نفس در حلق مي گيرد

درگير باران مي شوي درگير تنهايي
در خود خيابان مي زني بن بست و طولاني
در انفجار خود فقط يه فرد مي ميرد
هرجا کسي در بين باشد مات و حيراني

هي بايد از خود جان خود را باز پس گيري
هي در نهايت جمله ها را مرده مي بيني
از دوستانت يک نفر حتي کنارت نيست
وقتي که عشقت دشمنت باشد تو غمگيني

اي درد بي درمان من اي آخرين جادو
اي خون بهاي بودنم اي حاصل مردن
تو زخم هايم را نخواهي ديد تا وقتي
اين سيب هاي بي کسم را ديگران خوردن

برگشتنت حتي برايم درد خواهد کرد
وقتي که پهناي دلم زخم نبودت هست
من برگه هارا از ازل بي آس فهميدم
تو دست آخررا نخواهي برد در بن بست

من کودک بن بست پر درد زمستانم
من آخرين سرباز بي دست زمستانم
من خاک سرد کوچه هاي يخ زدن هستم
من کودتاي 28 غرب تهرانم

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -5 , | بازديد : 84

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

تا بوده از من ماجرايي عاشقانه
اشک از نگاهم مي گريزد بي بهانه

دستان خالي از نبودت درد مي کرد
وقتي شکست،دندانهء بي موي شانه

مردم فراقت را نمي بينند بانو
حتي نمي فهمند متروک است خانه

چشمان من با بغض در، ماتم گرفته
من مي گريزد از مني بي پشتوانه

اللهُ لا حَيُ العِقاب بي کسي ها
اِرمي" تمام بودنت دانه به دانه

حتي براي آسمان گنجشک کم بود
وقتي صدايت مي زدم از بغض لانه

 

 

آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -5 , | بازديد : 51

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

کاري ندارد!!
گس بماني
کوچه به کوچه خميازه بکشد شهر
تو قدم نزني

حوصله تير برق هارا نداري؟
بگويم شکوفه بزنند؟
بگويم صف به صف قناري ترور کنند؟

بيا نزديکتر
نزديکتر
لبهايم را خرمالوي رسيده اي ببين
فرو کن دندان به ناي بريده ام
گره بزن به سادگي بوسيدنم
نت تار نمي خواهمت را
کشان کشان خون بمک
کبود شوم
ناي دوستت دارم هايم را ببر
کمي رحم را کنار بکش
پشت پنجره دلم
باغ سيب بکري دارم
پر از درخت هايي که هر سال
شکوفه مي زند تا بيايي

قدري بخند

بجنگ بگذار تازه سْر بخورد
از يخ نمي خواهمت هايت
کودک افسره کلمه آخر اين شعر
گريه مي کند

کافه خالي را در طرح بهاره مي سوزانند
صندليت کلافه کرده همه را
هي ناله مي کند
کافه چي بيچاره هي بايد به شکايت ميز ها رسيدگي کند
آبروي درخت ها را برده
تکه پاره پوسيده چند شاخه افرا...!!
بايد تا الان
تا مي تواند عاشق باشد
هنوز بوي تونيامده
جوانه زده !

بگذريم
گور بابا همه چيز
کدام طرف مي رفتي
که تن خيابان
گلوله مي خورد؟!
خون از سروروي چهار راه سرازير بود
تو دامت را گرفته بودي خوني نشود؟!!

اي بابا
اين شعر هم کاري از پيش نمي برد
گوساله 28 ساله اين شعر
با شير خشک بزرگ شده
من!!

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -5 , | بازديد : 94

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


ناگوار است
وقتي پيراهني که براي يعقوب آورده اند
پيراهن يوسف نيست!
خيابان هاي بي طرفه
چرت ماه را با تصادف هاي خونين پاره مي کنند
در مدي که رخ مي دهد
در گيج خوابي ماه
از خواب ته چاه بيدار مي شوم

پيراهنم را نبرده اند
موج به موج
صخره هاي خسته از نبردي خيالي
شسته مي شوند
چشم هايم
که در حقارت کودکي نامم شکسته اند
تکه هاي ديدارمان را مي بوسند
بر چشم مي گيرند
پاره پاره درد
از تبار خون گرفته هم آغوشي آينده اي مبهم
کاري از پيش نمي برند
درد عصاي موسي
با
کبودي هاي خندان در تنم پيداست
معجزه اي نارس بودم
هرچه خدا خواست...؟!

نه !!
اگر مي خواست
در طلوع خورشيد.....
يا چه فرقي مي کند
حتي روشن کردن يک لامپ!

شايد
جرقه اي
چيزي
باعث ترکيدن بغض تا خرتناق چسبيده ام مي شد
غروب ها بجاي ماه
که نيمي را بنامت کرده ام
شکل اشکي در آسمان رصد مي شد
وقتي در داستان آغوشت
قهرمان قصه را سر مي برند...

 

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -5 , | بازديد : 52

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

حق داري
ديگر در انعطاف سلاممان
بويي از رفاقت نيست
با اين حال
کجايي ؟
چيزي به آخر نمانده
هميشه کسي زبانم را نمي فهميد!
ديگر نمي ترسم!
دست هايت را بب?ر
به دردمان نمي خورد!
وقتي سقوط حقمان باشد...

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -5 , | بازديد : 70

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


بينمان چيزي هست؟!!
نه !
تنها
کجاي دست هايمان گره خورده بر هم؟
گره خورده نگاهمان يا نه
گره خورده انگشت هايمان هم نه

گره خورده مني با انتظاري وخيم!

در فراسوي خواب هايي که ديگر نمي بينم.

وقتي چشم از ديدارمان گرفتي
چينه هاي دوري
آنقدر در حيرت خيالم کشيده شدند
که تا چشم کار مي کند نيستي

نه
از کجاي اين روز ها بفهمم
تويي در کار است؟
وقتي کج خلقي نااستواري بينمان باشد
کجاي پرواز خواستني است؟
کجا احوال کودکيم را بجويم؟
وقتي طناب خوب پيدا مي شود...!

 


آسآسمان

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -5 , | بازديد : 68

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


هر روز خالي از من
به شهر مي زني
شعر مي شوي
به خانه مي آيي
مرا از تنت در مي آوري گوشه اي مي اندازي!
دوباره مادرت
اتاق را وارسي مي کند
هر جا تکه اي باشد
مي برد تا آسوده بخوابي

کرنال سکسکه هاي کارتالوچي"
گمانه زني هاي پدرو خيمنز"
در استجابت خوابت تاثيري ندارد
وقتي هنوز دست هاي بريده ام لاي لوازم آرايشت باشد!

هنوز هم جايمان بر تن بام محفوظ است
از شعر مي گفتم
حواست نبود
کسي شب را نمي فهمد!
وقتي گلوي چشم هايم را بريده اي...!

انگشت هايم
آنقدر گود افتاده اند
که روز هاست در جيب هايم مخفي مي شوند
نکند کسي از بوي موهايت چيزي بفهمد!

کودکان آغوشت
هنوز اشک هايم را مي مکند
و دو گلاس توامان
مستي لب هايت را کنار مي آمدند

به گٍل نشسته ام
درياي بودنت خشکيده
اسکلت نوزاد هم آغوشيمان
گوشه اي از اتاقت مخفي شده
از ترس يک روزه صدايش کردن!

بيا به خاطر مهتاب
دوباره تمام شب را پشت ترافيک بمان
و خستگي آغوشت را به روي دوشم بياويز
تا درخت بيد غريبه اي را
به آشناييت مفتخر کنم!!

راستي مکزيک
هنوز آمريکاي جنوبي است؟!!
احتمالابليط يک سره به دستش نرسيده!!
اداره پست احمق!

 

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -5 , | بازديد : 65

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


اي کاش کسي حرف تورا مي فهميد!
با اسم که نه،با خود خود مي جنگيد!

آن زمزمه ات بر سر ني ثابت کرد
با ن?فس نجنگيده کسي بي ترديد!

 


آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -5 , | بازديد : 68

صفحه قبل 1 صفحه بعد