تبلیغات اینترنتیclose
اشعار آسآسمان -4
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

چه دنياي احمقانه اي!!
همه چيز تويي
برنامه تکراري نبودنت !

کنترل را گم کرده اي خداي من؟!
شايد هم خداي او...!

 

 

آسآسمان

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -4, | بازديد : 63

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


براي بودنم با تو چنان بي تابم و مستم
که مي ريزد تمام ميوه هاي شعر از دستم

تو ديگر از کجاي شعر خنديدي که هر واژه
برقصيدو به رقص آمدکه دست عشق را بستم

تو معنا مي شوي در هر غزل وقتي نگاهت مي کند شاعر
تو شعري پشت پلکت مي دود هر اشک من هستم

براي بودنم با تو که قلبت جاي بودن هاست
زمستان را رها کردم ولي بن بست بن بستم

من از دستان پر مهرت جدايي را نمي خواهم
نمي خواهم اگر دنيا بفهمد با تو هم دستم

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -4, | بازديد : 74

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

تا راز چشمت را براي آسمان گفتم
او درد مي باريدو من هم داستان گفتم

گفتم که چشمانت شبيه ماه خونين است
گفتم تورا ،شد آسمان يک کوچهء بن بست

با چشم هايت مي شود يک شهر ويران کرد
يا عشق را سرمنشا خون دليران کرد

هرکوچه را با چشم تو آذين خواهم بست
شايد تمام کهکشان با چشمکت شد مست

يا ايهل مزمل چشمت تماشاايست
شايع شده درياتر از چشم تو دريا نيست

گفتم ، تمام آسمان يک ريز باران شد
اوهم شريک عشق همدرد خيابان شد

من مرگ را با دست خود تقديم خواهم کرد
وقتي شدم در چشم تو صادق سگ ولگرد

کفاره دارد چشم تو شايد نمي داني
صد مرگ دارد چشم تو با زجر طولاني

هر قصه رابا چشم تو بايد که رسوا کرد
وقتي نفهميدي که چشمت آسمان را ...!

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -4, | بازديد : 43

نوشته شده در تاريخ شنبه 17 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


در"
گاهي
به نشانه انتظار
بهم کوبيده مي شود
نامت
لاي در مي ماند!

شب دامنش را جمع مي کند
خوني نشود!
ميدان اصلي شهر
با تمام چراغ هايش تنهاست!!
تنها با يک لامپ
دلم برايت تنگ مي شود
پس آنقدرهاتنهايي تاريک نيست
وقتي انتظارت را قاب مي کنم
به در مي آويزم:

((خراب است!!))

دستگيره بيچاره گناهي ندارد!

وقتي تکرار رفت و آمدم

نمک به زخم اتاق مي پاشد
چگونه از تخت برخيزم
در را براي خودم باز کنم؟!

 

 آسآسمان

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -4, | بازديد : 60

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

مرگ از نفسم ريختني نيست ولي
آتش به همه شعرو شعورم خورده
بايد بنويسم که کسي با من نيست
بايد بنويسم که زمستان مرده...

 

 

 آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -4, | بازديد : 169

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


شبيه زوزه گرگي
که دور از گله اش مانده
به آتش ميکشم شب را
چرا قلب مرا رانده

دل گرگينه خوي من
به دنبال دريدن نيست
به فکرقتلعام تو
ويا فکرپريدن نيست

ولي نفرين به عشقي که...
شبيه سرنوشتي که...
شرارت هاي زشتي که...
از اندوه سرشتي که...

مرااينگونه بازي داد
وميگردم به دنبالت
شدم اکنون هيولايي
که ميبندم پرو بالت

به دندان ميدرم چون گرگ
اگر نام تورا ميبرد
ولي ديدم تورا با او
همين جا اين هيولا مرد

دلم از تو ورم کرده
نگاهم گيج و غمگين است
نگاهت را نگير از من
نگاه شهر سنگين است

کمي گرگم کمي آدم
نمي آيم به کار تو
شبي هستي شکار من
شبي هستم شکار تو

شدم اهريمني وحشي
حسادت دررگم پر شد
شدم کابوس اجباري
خيانت بر تنم گر شد

بدان از خودکشي سيرم
به پايت مسخ زنجيرم
طناب دار من هستي
که آخر در تو ميميرم

اگر خونت نميريزم
در اين شعر غم انگيزم
دليلش تازه پيدا شد
من از عشق تو لبريزم

دليلش هرچه باشد تو
از اين ديوانه ميترسي
نترس اينجه هيولا نيست
تو از پروانه ميترسي؟

برو اما نميدانم
که رفتن آخرين راه است
بدان گرگ درون من
هميشه با تو همراه است


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -4, | بازديد : 177

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

محبوب من عشقت برايم ننگ شد آخر
افسردگي هاي تنم پر رنگ شد آخر

پيگير خونم مي شوند در جستو جوي تو
شک کرده اند بر پنجه درنده خوي تو

با هر نمونه از جسد معلوم خواهي شد
با جرم هاي اولت محکوم خواهي شد

کاري نکردي جز قبول قتلعام مهر
خاتون من مي بندنت در منجلاب شعر

جريان قتلم را ببين در اول اخبار
ميميري از جرمي که کردي لااقل صد بار

اثبات هر کاري که کردي در تنم پيداست
جاي نوازش هاي سردي بر تنم پيداست

محبوب من در اعترافت جاي من خالي ست
در ماجراي کشتنت، اينجا چقدر عالي ست

خون من از چشمان تو فرياد خواهد زد
اي قاتل بي رحم من او داد خواهد زد

پيگير خونم مي شوند اي عشق پوشالي
از خون من ماسيده بر نقش همين قالي

معشوق خوبي بوده اي اما براي شعر
در واژه هاي دلنشين ماجراي شعر

محبوب من خونم برايت ننگ خواهد شد
تا آخرت گورت برايت تنگ خواهد شد

خون من اينجا حکم اعدامت شده بانو
باور بکن در اين لجن گيري تو تا زانو

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -4, | بازديد : 51

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

تا دل بکشد ناز تورا خواهم مرد
از دل چه توقع غصه ها خواهد خورد

باز هم دست دلم خورد شد از بي مهري
يک نفر نيست مرا زنده کند با سحري؟

کاش در بهبهء رنج من امشب يک تن
دکمه ها باز کند از غم اين پيراهن

کاش ابليس ببيند که من امشب در خواب
مي نويسم رمز يک خاطره را در يک قاب

کاش يک لحظه کسي با همه عشق
واي اين شد همه جا قافيه اي توف به دمشق

خواب هم رمز تب آلود نديدن دارد
روز ها در همه جا سيب نچيدن دارد

گرگ هاي بي هدف در دل من مي ميرند
از نبود عاطفه دست مرا مي گيرند

کاش در باد کسي موي کسي را مي بافت
کاش در هر نفسي قصه شب را مي ساخت

دست بر دامن تو اي تو خداي عالم
من دگر درد ندارم باز هم بي دالم

گفتني ها همه جا شعر و دوخط تنهاييست
نمره خلقت تو در تن من حتما بيست!

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -4, | بازديد : 39

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

تو دلخوشي هاي دلم را با خودت بردي
از عشق مي گفتي ولي اي کاش مي مردي

وصف تو از ناداني عشق عجيبم بود
يا پاکيت از حرمت دست نجيبم بود

خود را از انبوه حقايق دور مي ديدي
از دست هاي خشک من هي سيب مي چيدي

آنقدر رقصيدي که از من گٍل در آوردي
با روزه داري ها دمار از دل درآوردي

با خشت هاي خسته از من خانه مي سازي
با اين شرايط عاقبت يک روز مي بازي

طعم لبت تلخ است؟يا از من گريزاني؟
مي سوزم ازنا مهرباني،هيچ مي داني؟

هي با دروغ و حيله از خود کوه مي سازي !
آتشفشان غصه و اندوه مي سازي !

خوش باورم اما بدان از سادگي ها نيست
از درد هاي کهنه وابستگي ها نيست

من عشق را با يک بغل اندوه فهميدم
من کاه را در دست تو يک کوه مي ديدم

خوش باوري هاي دلم از عشق مفرط بود
با دست هاي خسته اي در عشق تو نابود

ابليسه خوش نقش من بانوي پاييزي
احساس را گم مي کني با خون و خون ريزي

احساس را گم مي کني او کودکي گيج است
گم مي شود در کوچه هاي سر به سر بن بست

احساس را گم مي کني با بغض ها با شک
با آسماني دلهره با حسرتي منفک

 

آسآسمان

 

يادمه وقتي اين کارو مينوشتم چنان در غم و اندوه گرفتار بودم که با خودم ميگفتم :يعني از اين بدتر ميشه؟!ديدم بله ميشه !

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -4, | بازديد : 245

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


به گزارش هوا شناسي برف سنگيني خواهد باريد...!!

ولي عشقم
بدون اجازه تو
هيچ اتفاقي رخ نخواهد داد...

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -4, | بازديد : 71

صفحه قبل 1 صفحه بعد