تبلیغات اینترنتیclose
اشعار آسآسمان -2
پیچک ( آسآسمان)
شعر و ادب پارسی

آسآسمان



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

چرا وقتي که مي خندي
خدا باهات مي خنده؟
تموم کهکشونا رو
برات آذين مي بنده

چرا چشماتو مي بندي
زمين انگار وا ميره؟
تموم خاک و در يا ها
همش از دستمون ميره

چقد دنيات آرومه
چقد حرفات شيرينه
ميدونم تو خدا نيستي
ولي تو شعر مي شينه

گمونم تو سرم رفتي
دلت مي خواد برگردي؟
يه چيزي اون وسط گيره
بريم تا صبح ولگردي؟

بريم از آسمون رد شيم
لب ماه و بخندونيم
بريم تا اوج هر راهي
سياهي رو برنجونيم

چشامون از خدا پر شه
بزاره تو بهشت باشيم
بگيره جشن خوبي رو
دوباره تو دلش جا شيم

خدا مي فهمه خوبيتو
خدا مي دونه آرومي
صداتو خوب ميفهمه
اونم ميدونه خانومي

هميشه آرزوم بودي
تو دستاي دل خستم
با تو بدجور آرومم
ميدوني با تو همدستم؟

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 64

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


دلم درگير حس غريبي ست!

گمان مي کنم ...

سايه چشم هايت را عوض کرده اي!!!

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 77

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

تو دلخوشي هاي دلم را با خودت بردي
از عشق مي گفتي ولي اي کاش مي مردي

وصف تو از ناداني عشق عجيبم بود
يا پاکيت از حرمت دست نجيبم بود

خود را از انبوه حقايق دور مي ديدي
از دست هاي خشک من هي سيب مي چيدي

آنقدر رقصيدي که از من گٍل در آوردي
با روزه داري ها دمار از دل درآوردي

با خشت هاي خسته از من خانه مي سازي
با اين شرايط عاقبت يک روز مي بازي

طعم لبت تلخ است؟يا از من گريزاني؟
مي سوزم ازنا مهرباني،هيچ مي داني؟

هي با دروغ و حيله از خود کوه مي سازي !
آتشفشان غصه و اندوه مي سازي !

خوش باورم اما بدان از سادگي ها نيست
از درد هاي کهنه وابستگي ها نيست

من عشق را با يک بغل اندوه فهميدم
من کاه را در دست تو يک کوه مي ديدم

خوش باوري هاي دلم از عشق مفرط بود
با دست هاي خسته اي در عشق تو نابود

ابليسه خوش نقش من بانوي پاييزي
احساس را گم مي کني با خون و خون ريزي

احساس را گم مي کني او کودکي گيج است
گم مي شود در کوچه هاي سر به سر بن بست

احساس را گم مي کني با بغض ها با شک
با آسماني دلهره با حسرتي منفک

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 91

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 


(وقتي که عاشق مي شود يک مرد)

**

هميشه خاطره اي هست
شبيه پچ پچ دوري
به گل دوباره نشستم
شبيه قصه کوري

سراب خاطره اي دور
شيوع بغض عجيبي
گلوي ساکت و غمگين
بروز حس غريبي

بگير ضامن من را
بکش که تشنه مرگم
شبيه غصه پاييز
شبيه اوج تگرگم

ببين زوزه که در را
شبيه زوزه گرگ است
شبيه ناله پاييز
شبيه داغ بزرگ است

چه بود در نفس تو ؟
چه بود حس نگاهت؟
چه بود فاصله بعد از
شروع وقت پگاهت؟

که مرد با خودش افتاد
که مرد با تو درافتاد
که کوچ کرده تمامش
دلش به پشت سر افتاد

درون ِ شعله عشق و
برون ِ وسوسه اي سرد
به سوگ وغصه نشسته
نگاه مبهم يک مرد

پري عشق و اميدي
جنون بعد تو آخر
شبيه ماه تو در من
تمام سال من آذر

خداي شعر مني تو
زني خلاصه يک زن
که کوچ کرده نگاهم
که کوچ کرده ازاين تن

دريده ظهر تن تو
لباس از تن خورشيد
وبغض کرده گلويم
که ماه بغض مراديد

جنون گرفته به دستش
تفنگ سر پر پيري
براي ناله آخر
براي اوج اسيري

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 109

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

نه
ديگر نيازي به دوستت دارم هاي دير به دير تو ندارم!
هنوز دست هايم

در خوابي عميق هستند
وقتي کودک درونم را خواباندي

نگفتي چه وقت بيدارش کنم!
فايده اي ندارد

جايي همين نزديکي
دنبال قاتل گل هاي بلوار مي گردند

ميروم خودم را تسليم کنم
هيچ جرمي ديگر
بدون تو لذت ندارد.

 

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 35

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

اين يک شعر نيست:

**

گروهي که از تنت فرار مي کنند
حتما به من برمي خورند

گيج وارانه
به خودت باز پناهنده مي شوند

درخت هايي که با ريشه شکوفه مي زنند
وارانه ميوه هاي کال به دهان زمين فرو مي کنند

چوب هاي بغل بغل که آرزوي شومينه را دارند
درد هايم که از گوش هايت آويزانند

به زيباييت افزوده اند
من در تنت زندگي مي کنم

از خونم اجاره بها ميدهم
ودرب ها را مي بندم

گاهي مي گويم :
مي روم...

اما تو باور نکن!
وقتي ناف شعر هايم به رحم وحشيت گره خوده است

چگونه
ادعا کنم که رفتنيم؟

سيلي مي زني صورتم را
خون از دماغ تو مي چکد !!

چرا؟!!
کمي بزرگت کردم

خيال مي کني خدايي؟
نه !!!
خدا که گريه نمي کند.

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 73

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


به شعر هايم دست نزنيد
مسري ست

بيماري سختي مي گيريد
بنام
شاعري

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 69

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |


يکي
چهار پايه را بکشد

من محکومي هستم
به جرم تو

تويي که هر لحظه دلتنگيم
به عشقت

طناب را سفت تر مي کند
جنجال لازم نيست

بيا خودت تمامش کن
يا ببوس تا طناب بفهمد

يا بکش تا چهار پايه
بعد بنشين

خسته مي شوي
تاب خوردنم ديدنيست
قول مي دهم کابوست نشوم.

 

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 68

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


اينک منم ويران شده در منجلابي که
عکس دلم که حک شده در هر سرابي که

عکسي پر از ابهام نا خرسندي از دريا
با گم شدن هاي مداوم در درونم يا

احساس آزردن خيانت يا پلاسيدن
در موج هاي پر لجن پروانه را ديدن

تا شاعري در ماجراي خودزني باشم
تا مرده اي محکوم بر عشق زني باشم

با استرس هاي غريبي عشق مي ورزم
با طعنه هاي نا نجيبي عشق مي ورزم

من شاعرم افسانه ها را خوب ميفهمم
يا غصه پروانه ها را خوب ميفهمم

ابعاد قلبم را درون شهر جان دادم
گهواره هاي بي کسي هارا تکان دادم

هرلحظه در اثبات رويا کوه کاهي شد
اين درد هاي بي کسي درد فکاهي شد

هر عابري درد درختان را نمي فهمد
با شاخه شاخه اين زمستان را نمي فهمد

يک ريز در سرما به خود فوحش پدر دادند
تقصير سرما را به لولا هاي در دادند

بايد غلام حلقه بر گوش زمان باشم
شيرازه و طلق تمام داستان باشم

آوارگان گم شده در دقت دوم
با شاعران شوخي نبايد کرد اي مردم

شاعر براي غصه يک برگ ميميرد
شاعر براي يک نفس در مرگ ميميرد

شاعر چليپاي خودش را خود علم کرده
خون خودش را جوهر جان قلم کرده

جرم منو امثال من خود سوزي و درد است
اين گم شده در شعر هم در حال پيگرد است

با هر سپاس بيکران خود را عوض کرديم
هي درد پشت درد ها ما شاعران درديم

غم کودتاي خسته اي را در دلم رو کرد
نفرين و احساس مرا او باز هم رو کرد

من با درختان ريشه ها را خوب ميفهمم
حتي لجن ها را درون جوب ميفهمم

اما نميفهمم خداي من کجا گم شد
با چشمکي او هم اسير مکر مردم شد

بايد خدايم را بجويم خسته خواهد شد
با مکر اين مردم زبانش بسته خواهد شد

من با خداي خود هميشه گفتگو دارم
از رنج هايش من هميشه پرسو جو دارم

اين سفره هاي خون زده اصلا مناسب نيست
برگرد پيش من خدا اين شهر کاسب نيست

من لااقل اشکي براي تشنگي دارم
با تو هميشه من اميد زندگي دارم

اين قصه کوتاه رنج شاعري دور است
با رنج مجبور است او با رنج مجبور است

 

آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 193

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 7 خرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

بشدت لذت بردم اي جانم .....

 

**


آيا تو نيز دردسري چند مي خري؟

يعني دلي ز دست ِ هنرمند مي خري؟

قلبي پر از غرور ز مردي بهانه گير

او را كه بي بهانه شكستند ، مي خري ؟

 بنشين و عاقلانه بينديش خوب ِ من

ديوانه اي رها شده از بند مي خري؟

 بك لحظه آفتابي و يك لحظه ابر محض

آميزه اي ز اخم و شكرخند مي خري؟

 باري به حجم ِ عاطفه بر دوش مي كشي ؟

دردي به وزن كو ه ِ دماوند مي خري؟

 بگذار شاعرانه بكوشم به وصف ِ خويش

ابليس در لباس خداوند مي خري ؟

 وقتي كه لحظه هاي من آبستن ِ غم اند

اخم مرا به قيمت لبخند مي خري؟.

 

 


آسآسمان

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار آسآسمان -2 , | بازديد : 48

صفحه قبل 1 صفحه بعد